تبليغاتX
2500سال قبل
2500سال قبل

کوروش بزرگ
هموندتارنگارشوید





Powered by WebGozar

درباره وبلاگ
درودبرشمادوستان عزیزمن کوروش هستم و18سالمه واین وبلاگ برای آگاهی مردم به دین زرتشت است وجنبه تبلیغاتی ندارد
ممنونم که سرزدید
دارا جهان ندارد سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد

کارون زچشمه خشکید
البرزلب فروبست
حتا دل دماوند آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند آسان رهید وبگریخت
رستم در این هیاهو گرز گران ندارد

روز وداع خورشید زاینده رودخشکید
زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها بر کام دیگران شد
نادر زخاک برخیز میهن جوان ندارد

دارا کجای کاری دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی
فریادمان بلند است
اما چه سود که اینجا نوشیروان ندارد

سرخ وسپید وسبزست
این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد

کو آن حکیم توسی شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش ای مهرآریایی
بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد
آرشيو
آبان 1388
مهر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
بازدیدها


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ


Javascripts


نظرسنجی
شهر باستانی بیشاپور ( )

شهر باستانی بیشاپور

شهر بیشاپور حدود دويست هكتار وسعت  دارد در فاصله  23  كيلومتري  شمال غربي شهركازرون شیراز قرار دارد . بنابرآگاهیهایی كه در مركز شهر بر روي دو ستون يادبود نوشته شده ، اين شهر در زمان شاپور اول ( 272-241 ميلادي )  دومين و يكي از مقتدرترين پادشاهان ساساني و توسط يك معمار سوري بنام « اپساي » ساخته شده است. و بنا برهمين كتيبه ، شاپور در سال 24 سلطنتش از شهر بيشاپور بازديد نموده است .

صرف نظر از اينكه خاستگاه دولت ساساني سرزمين فارس بوده ، آب فراوان ، هواي مساعد ، زمين هاي حاصلخيز ، چشمه ها و موانع طبيعي و قرار گرفتن در مسير جاده شاهي ، باعث شد شاپور پس از پيروزي بر والرين (امپراطور روم) اين محل را براي بناي شهري كه نام خود را برآن نهاد ، انتخاب نمايد.

عکس هوایی از شهر باستانی بیشاپور

اين شهر در كنار شهرهائي همچون استخر، داراب گرد ، شهر گور از مهمترين شهرهاي استان فارس در عهد ساساني بوده و تا زمان سلطنت بهرام دوم رونق خود را حفظ كرد ، اما پس از آن به علت توجه پادشاهان ساساني به غرب قلمرو خود ( تیسپون ) رونق آن كمتر شد . با ورود اسلام به ايران به تدريج رونق و آبادي از اين شهر رخت بر بست و به جاي آن کازرون کنونی رونق مي يابد اما در هر حال بيشاپور همچنان به حيات خود ادامه مي دهد ، به طوري كه در قرون سوم تا پنجم هجري قمري اين شهر مورد ستايش  مورخان وجغرافي دانان بزرگي چون استخري  ،  ابن بلخي و... قرار گرفته است .

تاريخچه حفاري در شهر بيشاپور 

در بين سالهاي 1319 – 1314 هجري شمسي براي اولين بار ژرژ سال و دكتر گيرشمن نمايندگان اعزامي از موزه لوور پاريس ، اقدام به عمليات كاوش باستان شناسي در اين شهر تاريخي نمودند و بناي بزرگ و چهار گوشي را كه با سنگهاي « دوجداره » ساخته شده بود ، آتشگاه ناميدند و تالار عظيم و سر پوشيده وسيعي را به نام كاخ اختصاصي و مكان ديگري را به نام جايگاه نذورات و يك ايوان مزين به موزاييك را به دنياي باستان شناسي و تاريخ معرفي كردند . اين حفاري ها ادامه نيافت و براي مدت 30 سال متوقف گرديد .

سرانجام اداره كل باستان شناسي و فرهنگ عامه تصميم گرفت با اعزام يك گروه باستان شناسي ايراني به سر پرستي دكتر سرفراز عمليات كاوش در بيشاپور را به منظور روشن ساختن چگونگي حفاري هاي گذشته و ظاهر ساختن اسكلت اين شهر آغاز نمايد . در بهمن ماه 1347 هيات باستان شناسي در شهر شاپور مستقر گرديد و شروع به كار كرد . اين عمليات حدود 10 سال به طول انجاميد كه با همت و تلاش شبانه روزي هيات باستان شناسي به ويژه استاد گرانقدر آقاي دكتر سرفراز ، برج و باروي شهر ، معبد آناهيتا ، كاخ شاپور ، ستونهاي يادبود و برخي آثار ارزشمند ديگر سر از خاك بيرون آورد. عمليات اين گروه نيز در سال 1357 متوقف گرديد .

مجددا در بهمن سال 1375 عمليات حفاري اين شهر به سر پرستي  دكتر سرفراز آغاز گرديد اما در ارديبهشت 1376 متوقف ماند .پس از آن چند فصل حفاري توسط آقايان مهندس مهريار و نوروزي صورت گرفت و از سال 1382  مهندس اميري بعنوان مسئول پروژه بيشاپور تعيين شده است .

مشخصات شهر بيشاپور

شهر تاريخي بيشاپور با موهبتي كه طبيعت زيباي جلگه شاپور در دشت سبز كازرون و رودخانه باصفاي چشمه ساسان در اختيار آن گذارده بود و بااستفاده از فرمها و موتيف هاي تمدنهاي ديگر در امر هنري و تزئيني و بر اساس و خواست و روياهاي بزرگ شاهي ، چنان بادقت طراحي و اجرا شده كه با زيباترين و ثروتمند ترين شهرهاي دنياي متمدن آن زمان مانند انطاكيه عروس زيباي شهرهاي بيزانس ( روم شرقي) رقابت مي كرد و به از آن بود .

شهر بيشاپور براساس طرحي جديد ( هيپوداموس ) به صورت مربع مستطيل ساخته شده و تا قرن هفتم هجري قابل سكونت بوده است . دو خيابان شمالي – جنوبي و شرقي – غربي ،  شهر را به چهار قسمت تقسيم نموده و هركدام از اين خيابانها به يكي از دروازه هاي شهر راه داشته است . دروازه اصلي شهر در ضلع غربي بوده كه امروز بقاياي پل آن موجود است . اين شهر از چهار طرف محافظت مي شده است . درضلع شمالي قلعه دختر و ديوار برج مانند ، در ضلع غربي رودخانه شاپور در ضلع شرقي و جنوبي ، خندق از شهر محافظت مي نموده است .    

بيشاپور شامل دو قسمت است

 – ارگ سلطنتي كه بناهاي شاخص دوره ساساني مثل معبد آناهيتا ، تالار شاپور ، ايوان موزائيك ، كاخ والرين و ستونهای یادبود و ...را شامل مي شود

- قسمت عامه نشين شهر كه بخش و سيعتر شهر را شامل مي شود و در برگيرنده خانه هاي مسكوني ، اماكن عمومي مثل حمام ، كاروانسرا ، بازار و ... مي گردد .

 

معرفي آثار تاريخي بيشاپور  

 معبد آناهيتا

 معبد آناهیتا بیشاپور

با توجه به قداست و اهميت آب در آئين زرتشت و دربين آريائي ها ، معابدي براي نيايش و ستايش آب ساخته شد كه معبد آناهيتا  ( الهه آب ) يكي از مهمترين آنها به شمار مي آيد. به نظر مي رسد كه شاهان اوليه ساساني هر گز از اجراي اين فريضه ديني كه موجب رضايت خاطر اهورامزدا و جلب قلوب مردم مي گرديد غافل نبوده اند  براي ايزد آناهيتا كه فرشته دودمان و پيروزي آنها محسوب مي شد معابد و نيايشگاه ساختند . آثار و اسنادي از اين ستايش بر روي پايه ستونهاي مكشوفه شوش و همدان وجود دارد كه اردشير( موسس سلسله ساساني ) مي گويد « ايزدان مهر و آناهيتا مرا ياري كردند » و اضافه مي كند « بشود كه اهورا مزدا ، آناهيتا و ميترا مرا در پناه خود گرفته و از هر كينه و خصومتي حفظ كنند» .

 بناي معبد آناهيتا در بيشاپورنه تنها از نظر معماري بي نظير و فوق العاده است ، بلكه از لحاظ رعايت دستگاههاي تنظيم و تقسيم كننده و كنترل جريان اب نيز نظير نداشته است و شايد فقط بتوان آن را با معبد ناهيد استخر مقايسه كرد.

 براي ايجاد چنين پرستشگاه بزرگ محوطه اي به ابعاد 7×23×27 متر مكعب در عمق زمين خاكبرداري شده و شالوده آن بر طبق نقشه و طرح تنظيمي پيش بيني شده به نحوي گذارده شد تا آب رودخانه شاپور كه در فاصله 250 متري اين مكان قرار دارد انشعابي از آن به درون اين بنا جاري گردد.

البته پيش از احداث اين معبد در اين مكان قنات جريان داشت و معماران و سازندگان ساساني با توجه به گذر آب بگونه اي معبد را انتخاب و شالوده ريزي كرده اند كه از اين موقعيت مناسب حد اكثر استفاده را براي گردش آب در آن به عمل آيد .  هنور بقاياي  اين  قنات قديمي در انتهاي دالان غربي قابل رويت است .

اين بناي مكعب شكل كه از سطح زمينهاي اطراف خود در حدود 6 متر پائين تر ساخته شده  از 14 متر ارتفاع آن فقط 8 متر  از سطح طبيعي اطراف نمايان بوده و بقيه سطوح به علت سردابه اي بودن در عمق زمين قرار گرفته . در صحن داخلي آن آبگير كم عمقي با گنجايش 60 متر مكعب آب ساخته شده و اطراف آن سكوئي بوجود آمده كه نيايشگران مي توانستند هنگام اجرا ي مراسم مذهبي بر روي آن گرد آيند . اين سكو از قطعات سنگهاي بزرگ حجاري شده فالبي به ابعاد 47×140 سانتي متر ساخته شده است . در وسط هر يك از وروديها مجراي آبي در داخل سنگهاي زير كف پوش درگاه حجاري شده است تا از هر سه طرف بنا، در مواقع لزوم ( احتمالا در اعياد و جشنها و مراسم مذهبي ) آب به درون معبد جاري شود . مجراي خروجي آب چاهيست كه 4 متر عمق دارد و براي احداث آن محوطه اي را به طول و عرض 180 سانتي متر  خاكبرداري نموده اند كه با 4 قطعه سنگ 90×90 سانتي متر از نوع سنگهاي كف پوش معبد پوشيده مي شده است به طوريكه هم آهنگي و روپوش چاه با كف آبگير بطور يكنواخت رعايت مي شده و مجراي خروجي آب كاملا از نظر پنهان بوده است . نحوه ورود و خروج آب در اين معبد تابع نظم و ترتيبي خاص بوده كه حتي المقدور آب معبد پاك و تازه باشد و به همان اندازه كه آب از سه طرف وارد مي شود از مجراي سه گانه به تد ريج و غير محسوس به زمين فرو مي رود . دقت و رعايت چنين امري براي گردش آب ، اهميت و احترام خاص مذهبي و توجه به نياي فرشته آب را در آن زمان كاملا نشان مي دهد ..  با توصيفي كه به عمل آمد معلوم مي شود كه دراين مكان نوازش و بازي با آب و نيايش آب بيش از هر چيز ديگري مورد توجه بوده است .

 جايگاه نذورات ( ستونهاي يادبود)

ستون یادبود شهر بیشاپور

اين ستونها در حاشيه خيابان شرقي-غربي كه از مركز شهر مي گذرد و خيابان شمالي و جنوبي را قطع مي كند قرار دارد. بر روي اين دو ستون كتيبه اي به خط پهلوي اشكاني و ساساني وجود دارد كه در واقع سند تاريخي شهر سازي بيشاپور است كه متن آن بدين شرح مي باشد : « در فروردين ماه سال 58 از آتش اردشير (در) سال 40 از آتش شاپور از آتش هاي شاهي (در) سال 24 اين تصوير(پيكره) به بغ مزداپرست شاپور شاهان شاه ايران و انيران كه چهره از ايزدان دارد فرزند به بغ مزدا اردشير شاهان شاه ايران كه چهره از ايزدان دارد نوازنده خدايگان پاپك شاه (اين) كار اپساي دبير از شهر حران از خاندان خويش …وبدين روال زماني به بغ مزدا شاپور شاهان ايران و انيران كه چهره از ايزدان دارد (بدين جا آمد) و زماني كه شاهان شاه اين پيكر را ديد (ايستاده) به اپساي دبير سيم و بندگان و كنيزان و باغها و دارائي بخشيد»  . تنديسي از شاپور اول در ميان اين دو ستون وجود داشته است كه متاسفانه با گذشت زمان ازبين رفته است . ارتفاع اين ستونها از كف تا انتها به حدود 9 متر مي رسد .

 تالار تشريفات

تالار تشریفات بیشاپور

تالار بزرگ تشريفات در جنوب شرقي معبد آناهيتا قرار گرفته است . مساحت آن  781 متر مربع است . شايد بتوان آن را در رديف اولين و بزرگترين آثار معماري گنبد دار زمان ساساني محسوب كرد . اين تالار مركب از چهار ايوان متقابل و متقارن است كه بر فراز آن گنبدي شلجمي شكل كه 25 متر ارتفاع داشته قرار دارد . صحن مركزي تالار به صورت مربع شكل است . اين بنا داراي 64 طاقچه است كه با موتيف هاي مختلف گچ بري نظير برگ كنگر ’ برگ مو (درخت انگور) و نقوش تزئيني به صورت طرحهاي چليپا شكل كه نشان دهنده خلاقيت معماران عصر ساساني است تزئين يافته و با گچ بريهاي زيبا تزئين شده است .

 ايوان موزائيك

اين ايوان داراي 25/11 متر طول و 6/10متر پهناست و با طاق هلالي شكل پوشش يافته بود. در كف اين ايوان با مزائيك هاي رنگين كه با طرحهاي تزئيني منقوش شده مفروش بوده است . اين موزائيك ها كه از ارزشمند ترين و نفيس ترين آثار بدست آمده از شهر بيشاپور است ’ زينت بخش موزه هاي لوور پاريس و موزه ايران باستان تهران است . رنگ هاي به كار رفته در اين موزائيك ها و طراحي زيباي آن بسيار چشمگيراست به طوريكه مجموع اين موزائيك ها به صورت يك فرش يكپارچه زيبا به نظر مي رسيد. هنوز آثار كمي از اين نوع موزائيك ها به صورت نواري در كناره هاي ديوار اين ايوان وجود دارد

غار شاپور

غار شاپور


غار شاپور در انتهاي تنگ چوگان و در چهار کيلومتري شهر بيشاپور مهمترين پايتخت ساسانيان در ارتفاع حدود 800 متري از سطح زمين قرار دارد و دهانه آن حدود 30 متر مي‌باشد. در دهانه اين غار مجسمه شاپور قرار گرفته‌است و به همين دليل اين غار به نام شاپور معروف شده‌است. مجسمه شاپور با وجود گذشت 1700 سال کماکان پابرجا مي‌باشد و تنها مجسمه باقي‌مانده از دوران باستان است که حدود 6 متر ارتفاع دارد و حاصل تراشيده شدن ستون ستون سنگي موجود در غار مي‌باشد. بعد از گذشت سال‌ها کماکان سر اين مجسمه سالم مي‌باشد ولي دو دست آن شکسته‌اند. مجسمه در اثر وزن زيادش واژگون شده‌بود که در سال 1336 توسط ارتش در جاي خود قرار گرفت. اين مجسمه، شاپور را به صورت ايستاده نشان مي‌دهد.


نقوش شهر باستاني بيشاپور

نقش اول ( سمت چپ رودخانه شاپور) :

نقوش ساسانیان در بیشاپور

اين نقش برجسته كه بزرگتري نقش برجسته دوره ساساني است ، به مناسبت پيروزي شاپور بر والرين ( امپراطور روم ) و در پنج رديف  حجاري شده است . در سمت چپ سپاهيان ايران به طور منظم حجاري شده و در سمت راست اسراي رومي مشغول آوردن هدايا به دربار شاپور هستند . شاپور در حالي كه دست والرين را به عنوان اسير در دست گرفته در وسط نقش ديده مي شود ، گرديانوس ، امپراطور روم در زير پاي شاپور و فيليپ جانشين والرين نيز از شاپور تقاضاي صلح مي كند . 

 

نقش دوم ( سمت چپ رودخانه شاپور )

نقوش ساسانیان بیشاپور

                                         

بهرام دوم سوار بر اسب ديده مي شود  در حالي كه دست بر شمشير دارد و يكي از سرداران ايراني در مقابل او قرار دارد . تازیان باديه نشين نيز در حال آوردن هدايا ( اسب و شتر ) ديده مي شوند .

 

نقش سوم ( سمت چپ رودخانه شاپور ) :

نقوش ساسانیان بیشاپور

 اين نقش مربوط به مراسم تاجگذاري بهرام اول است . در سمت راست بهرام اول سوار براسب در حال گرفتن فر ايزدي مي باشد . اين نقش ، تنها نقش برجسته كتيبه دار در تنگ چوگان است كه به خط پهلوي ساساني در بالاي سر بهرام  نقش شده و در زير پاي وي نقش دشمن او حجاري شده است .

 
نقش چهارم ( سمت چپ رودخانه شاپور ) :

اين نقش مربوط به پيروزي شاپور دوم ( ذوالاكتاف ) بر ياغيان و شورشيان مي باشد كه در دو رديف حجاري شده است . سمت چپ بزرگان ايراني در حالي كه دست خود را به نشانه احترام بلند كرده اند ديده مي شوند ، در وسط نقش شاپور دوم بر روي  تخت نشسته ،  در حالي كه يك دست بر گرز و دست ديگر بر شمشير دارد . سمت راست شورشيان و ياغيان كه دست بسته هستند به حضور شاه مي رسند . در مركز نقش شاپوربزرگتر ازديگران سواربراسب نشان داده شده است، در حالي كه الهه پيروزي دربالاي سر شاهپور ردرحال پرواز است .پشت سر شاپور دو رديف بزرگان ساساني را اسب نشان مي دهدوروبرو پنج رديف اشخاص پياده ايستاده اند.

 

نقش  ( سمت راست رودخانه شاپور) :

نقوش ساسانی بیشاپور

پيروزي شاپوراول بر والرين ( امپراتور روم ) را نشان مي دهد . شاپور سوار براسب و والرين در مقابل اسب شاپور به نشانه تسليم زانو زده است . نقش شاپور در اين نقش محو شده اما چهره والرين كه زانو زده ديده مي شود .

 
آتشکده کازرون

آتشکده کازرون


اگر از شهرستان کازرون به طرف منطقه‌ي تفرجگاهي درياچه‌ي پريشان حرکت کنيد، حدوداً 2 کيلومتر مانده به دوراهي که يک طرف آن به درياچه ختم شده و طرف ديگر جاده‌ي جديد کازرون شيراز را پي مي‌گيرد، در سمت راست شما و تقريباً در فاصله‌ي يک کيلومتري جاده بنايي چهارطاقي مربوط به دوره‌ي ساسانيان قرار دارد. بناي مذکور در سال 1318 و با شماره 331 در فهرست آثار ملي ايران به ثبت رسيده است.

این آتشکده تالاري مربع که هر وجه آن با طاقي بيضي شکل به بيرون راه داشته و برفراز آن گنبدي نهاده بر گوشه‌بندي‌ها و فيل‌گوش‌ها. دوتا از پايه‌ها و سه‌تا از طاقي‌ها ويران شده‌اند

ابعاد خارجي بنا، 30/5×30/5 متر، کلفتی ديوارها يک متر و دهانه‌ي طاق‌ها 50/2 متر است. پايه‌ها از قطعه سنگ‌هايي که ناهمواري‌هاي آنها را تراشيده‌اند، در چينه‌هاي منظم به کمک ملاطي ضخيم از گچ ساخته شده‌اند.  ضربي طاقي‌هاي بيضي، (ارتفاع از زير دهانه طاقي تا کف زمين حدود 40/2 متر) که يکي از آنها سالم باقي مانده، به کمک قلوه سنگ‌ها، که اندازه‌ي خاصي ندارند، انجام شده. اين ضربي‌ها را فقط ملاط گچي که در منطقه‌ي کازرون کيفيت فوق‌العاده‌اي دارد برپا نگه‌داشته، ولي بايد بگوييم اين شيوه از ساختمان، استفاده از چوب‌بست و تخته‌بندي را ايجاب مي‌کند. گوشه‌بندي‌هاي چهارگانه که بر فراز سطح فوقاني طاقي‌هاي بزرگ ساخته شده، گنبد را نگه داشته‌اند.

گنبد به کلي خراب شده و از آن چيزي باقي نمانده است

 


+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 22:10 توسط کوروش |
شهر استخر ( )

 

 شهر استخر

شهراستخر مانند هگمتانه و شوش و ري ، يكي از شهرهاي معمور و مهم ادوار باستاني و بزرگترين و با شكوهترين و پر جمعيت ترين شهرهاي پارس بوده ، كه از حدود پنج شش سده پيش از ميلاد ، يعني از زمان شاهنشاهي هخامنشي تا سدة دهم ميلادي ( چهارم هجري ) داير و آباد و مركز بازرگاني و سياست و حكومت پادشاهان و امراي محلي پارس ، و جايگاه موبدان و دبيران و دستوران دين زرتشتي بوده است . ويرانه‌هاي گسترده آن در هفت كيلومتري شمال تخت جمشید، كنار چپ راه شيراز به اصفهان قرار گرفته ، و نمودار شكوه ديرينه‌اي ميباشد ، كه سه شاهنشاهي بزرگ هخامنشي و اشكاني و ساساني بآن داده بود . آثار دروازه سنگي آن سوي راست راه شيراز به اصفهان هنوز بر جاي مانده ، و مانده‌هاي كاخ ويران شده‌اش با ستونها و سر ستونهائي كه در گوشه و كنار پراكنده است ، نمودار عظمت دوران آباديش ميباشد .

از تاريخ بناي اين شهر كه چه زماني داير گرديده ، آگاهي درستي در دست نيست . زيرا نبشته و آثاري كه تاريخ آنرا از پيش از دوره هخامنشي تعيين نمايد ديده نشده ، و آثاري هم كه در خلال كاوشها بدست آمده ، بيشتر مربوط به عهد هخامنشي و ساساني و سده‌هاي نخستين اسلامي ميباشد . ولي وجود آب فراوان رودخانه پلوار و زمينهاي گسترده حاصلخيز پيرامون آن ، مينماياند كه از دوران كهن ، جايگاه مردمی بوده كه در اين ديار ميزيسته ، و آبادي بزرگي را تشكيل داده بودند .

آنچه ميتوان گفت اينست كه شهر باستاني استخر در زمان فرمانروائي شهرياران هخامنشي آباد و پر جمعيت و شهر منسوب به پايتخت ( تخت جمشيد ) بوده ، و مردم زيادي در آنجا ميزيسته ، و محل بازرگاني و كشاورزي و داد و ستد و مقر خاندانهاي كهن و سرشناس و برگزيده زمان بوده است .

گسترش شهر را تاريخ نويسان قديم از (( جلو در )) تا (( جلوگير )) يعني پهناي تمام جلگه مرودشت دانسته ، اما چيزي كه فعلا” معين و مشهود است ، حدود اين شهر از خاور ، تا نزديكيهاي روستاي سيدان و فاروق ، و از باختر به روستاي زنگي آباد ، و جنوب و شمال آن نيز كوههاي تخت جمشيد ( كوه رحمت ) و نقش رستم ( كوه حاجي آباد ) بوده است . رودخانه سيوند ( همان پلوار ) كه اكنون اين نواحي را سيراب ميسازد ، از شمال باختري شهر استخر روان است ، و زمينهاي اطراف آنرا سيراب و سرسبز و پر كشت و پر درخت ساخته بود .

استخر را تخت طاوس هم ميگويند .

پس از آتش سوزي و ويراني تخت جمشيد و برچيده شدن شاهنشاهي هخامنشي ، اين شهر تا چندي رونق و اهميت خود را از دست داد....
نخستين باري كه نيروي اسلام بر اين شهر تاخت سال 18 ه . ق در زمان خلافت عمر بود . در اين سال سپاهيان تازي به سركردگي (( عثمان بن ابي العاص )) پس از گشودن ناحیه  شاپور و اردشير خوره (( فيروزآباد )) و دارابگرد ، بسوي اين شهر آمدند . فرماندار استخر (( هيربد )) داماد يزدگرد سوم كه پيش از آن نيز در پارس بوده ، و در يكي دو نبرد با تازيان دست و پنجه نرم كرده بود ، با در پيش گرفتن رويه مسالمت آميز و پذيرش شرائط صلح و تعهد پرداخت باج و خراج ، موقتا” شهر را از ويراني و تاراج و كشتار نيروي مهاجم در امان نگاهداشت . ولي تسليم و پرداخت باج بر مردمان خونگرم پارسي كه چندين سده فرمانرواي جهان بوده‌اند ، سخت ناگوار و گران بود و چندي نپائيد كه از فرمانبرداري امراي تازي سر پيچيدند . ازاين رو در سال 29 ه . ق (( عبدالله بن عامر )) سردار ديگر عرب پس از خوابانيدن شورش شهر گور ( فيروزآباد ) بسوي استخر شتافت . ساكنان شهر سخت پايداري كردند و رشادتها بروز دادند تا مگر تسليم سردار تازي نشوند ، ولي سرانجام او با قهر و غلبه شهر را گشود و كشت و كشتار وحشتناکی نمود...
استخر در اثر شورشهاي پي در پي و نرفتن زير بار امرا و سرداران تازي و جنگهاي خونين كه در آنجا روي داد ، كم كم رو به ويراني رفت تا در سال 74 ه .ق كه محمدبن يوسف ثقفي برادر حجاج شهر شيراز را گسترش داد و پايگاه خود قرار داد ، ديگر استخر از آن اهميت و مركزيت و آباداني خود افتاد و گروهي از ساكنان آنجا بسوي شهر شيراز رفتند . دروازه اصفهان كنوني شيراز تا چند سده بنام دروازه استخر ناميده ميشد ، يعني دروازه‌اي كه بسوي شهر استخر ميرفته‌اند .

شهر استخر پيوسته رو بويراني و ركود ميرفت تا سرانجام بطوريكه نوشته‌اند در سال 436 ه . ق محي الدين ابوكاليجار بويهي شهر را بكلي ويران و ساكنان آنجا را بشيراز كوچانيد و از آن پس اين شهر مقدس و بزرگ پارس و بانوي شهرهاي ايران پس از پانزده سده شكوه و جلال ، و شاهد بزرگيها و تاجگذاريها و جشنها و شاديها و نبردها و دگرگونيهاي مهم تاريخي ، بطوري ويران گرديد كه ديگر روي آبادي نديد و از زير خروارها خاك گذشت  ...


+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 22:47 توسط کوروش |
رضافاضلی ( )
درودبرتمام ایرانیان عزیز

درگذشت جانگدازاستادعالی قدرجناب آقای رضافاضلی رابه تمام آریایی هاوایرانیان عزیز تسلیت عرض می نمایم روحش شادویادش گرامی باد .........

((درودبرآتش پاک وپیامبراهورایی))

 


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 22:48 توسط کوروش |
ميترا و پايه گذارىتمدنها ؟ ( )

ميترا و پايه گذارىتمدنها ؟

دانش شهريگرى را از كهن ما براى ديگران بگذاشتيم!!

سياوش اوستا 

ارمنى ها از نژاده ترين تيره هاى آسيائى، ايرانى هستند!

نيمروز ۷ بهمن ماه شماره ۸۶۹

پسر بُد مراورا خردمند، چار
كه بودند از او در جهان يادگار
نخستين چوكاوس با آفرين
كى آرش دوم بد سوم كى پشين
چهارم كى «ارمين» كجا بود نام
سپردند گيتى به آرام و كام
«فردوسى توسى»

چكامه سراى بزرگ خراسان پيروز پارسى، آنگاه كه از ريشه ارمن ها مى سرايد، آنان را از تبار پاك و تيره هاى نخستين ايرانى آريائى مى داند.
استاد فريدون جنيدى نيز كه از فرهيختگان بزرگ دوران ماست و تاكنون جدا از پرورش شاگردانى فرهيخته و خردمند آثار پر ارزش و گرانبهائى را از خود و ديگر پژوهشگران پرورش يافته در پيشگاهش در سازمان انتشاراتى و آموزشى «بنياد نيشاپور» منتشر نموده است. در پيش درآمدى كه براى كتاب فرهنگ واژه هاى همانند ارمنى، اوستائى، پهلوى، پارسى اثر «هراچيا آجاريان» و ترجمه و گزارش دكتر اديك آرين نوشته است، بر اين نكته تأييد و تأكيد دارد كه ارمنى ها از نژاده ترين تيره هاى آريائى هستند. براساس نوشته شاهنامه، نخستين جايگاه رويش و زايش ارمنيان درياى مازندران و آمو دريا و درياچه آرال بوده است و بنابر نوشته كتاب اوستا همين سرزمين جايگاه زايش و رويش آريائيان جهان نيز بوده است.
زبانشناسان در پى پژوهش هاى خود جدا از اين كه كلمات بسيارى را در زبان ارمنى با اوستائى، پهلوى، پارسى همريشه و يكى دانسته اند، سبك گويش آنها را نيز از يك ريشه مى دانند.
مثلاً در زبان هاى آريائى «از»، پيش از نام مى آيد: از خانه، از مدرسه، از خيابان. در زبان ارمنى نيز همينسان است. دون اينس: از خانه....
استاد فريدون جنيدى مى نويسد كه خراسانى ها به كفش، كوش مى گويند و ارمنى ها نيز كوش و كوشيك مى گويند.
-در خراسان به كشمش مى ميز مى گويند.
-و ارمنى ها نيز ماميچ مى گويند.
در پارسى عدد چار و يا چهار و در ارمنى چورس
پنج: هينگ.
هشت: اوت (هوت) .
ده: دس.
پدر: هاير.
مادر: ماير.
سرد: تسرت.
پنير: پانير.
كره: كراك.
آلبالو: بال.
پزشك: بژيشك.
كاروان: كاراوان.
در پارسى مى گوئيم مدادم و مدادت، حروف آخر پيوند در زبان ارمنى نيز همسان و هم آوا است:
مدادم: ماتيدم.
مدادت: ماتيدد.
تقويم و سالنامه ارمنى ها (در دوران باستان و ازمند كهن پيش از مسيحيت) نيز برابر و يكسان با گاهشمارى اوستائى است. دوازده ماه سى روزه و هر روز بسان روزهاى ايرانى نامى داشته و پنج روز پايانى سال هر يك با نام ويژه اى شناخته مى شده است.
استاد فريدون جنيدى به ما مى آموزد كه جشن هاى ارمنى ها نيز با جشن هاى ما برابر است:
«ديارن داراج» كه ده روز پس از جشن سده برگزار مى شد و در آن آتش افروخته مى شود و كشيشان به جاى موبدان باستان حضور دارند.
جشن نوروز آريائى اوستائى را جشن بزرگ بارى گندان مى نامند كه با بهار آغاز مى شود كه لباس نو و ديد و بازديد و شيرينى خوردن و هديه گرفتن و سيزده بدر را در خود دارد!
بارى گندان يعنى نيك شدن زندگى، كه با بهار همه چيز در طبيعت نو و به و نيك مى شود...
به روزهاى كهن و تمدن هاى برباد رفته بازگرديم و روزگارانى را به ياد آوريم كه ايرانيان آناهيتا و ارمنى ها آناهيت، ما بهرام و يا «واهرام» و آنها واهاگن و ما مهروات و ارُمزد و آنها ميهرو و آرمازد را ستايش مى كردند.
و به گفته آن جوان خراسانى آنگاه كه ريشه اى به آواهاى ارمن، اَرين و ايرن (ايران) مى انديشيم، پى مى بريم كه خود واژه ارمن نيز از آرين و ايرن (ايران) آمده است و فقط در جابجا شدن جغرافيائى خود رنگ و رو و آواى خود را ديگر كرده است؟!
همين هفته پيش در يكى از سخنرانى هايم براى فرهخيتگان فرانسوى مى گفتم كه رهنوردى نام ها و واژه ها از شهرى به شهرى ديگر و از سرزمينى به سرزمين ديگر چه آسان و بى صدا و بى جنجال رنگ و رو و آوا عوض مى كنند. زرتشتى را و عيسى و (موس) موسى اى را كه پدران و مادرانشان سى و يا چهل سال اينگونه خطاب كرده اند را در اين فرانسه ما، زراتوسترا و جيزو «ژزوّ» و موايز، مى خوانند و «جهان» را كه يكى از ياران عيسى و از اصل ايرانى بوده است ژان و «ژوآن» مى خوانند.
چه زيبا و پر مهر و پر دانش است رهپيمائى در سرزمين واژه ها و آواها؟

دانش شهريگرى را از كهن ما براى ديگران بگذاشتيم!!

سال هاست كه طرح ايران كهن و افتخاراتى را كه براى بشريت آفريده است در غرب فراموش كرده اند و مصر را به عنوان نخستين مهد تمدن بشرى مطرح مى كنند.
استقرار جمهورى اسلامى و افكار و اعمال خشن آنها در سراسر جهان و ايران طى ۲۷ سال گذشته اصلى ترين عامل اين مسئله بوده است. انديشمندان و سياستمداران غرب بسان جوانان اين سرزمين ها نيستند كه حقانيت تاريخى ايران را فراموش كرده باشند، اما رويدادهاى سال هاى اخير آنها را وادار ساخته است كه چنين برخوردى داشته باشند.
در سال نو ميلادى امسال، بسيارى از هم ميهنان من كتاب PERSIA 7000 YEAR OF CIVILIGATION را به زبان هاى فرانسوى و انگليسى به دوستان خود هديه كردند، خود من نيز چنين كرده و به رئيس جمهور فرانسه نخست وزير و چند وزير و رئيس پارلمان فرانسه، تاريخ پر افتخار هفت هزار ساله ايران را هديه كردم.
همه براى من پيام هاى پر مهر و سپاس آفرينى را فرستادند و تأييد فرهنگ و تمدن كهن ايران را نمودند.
با دوست مهربان ماهومر آبراينان و يارانى ديگرى در سراسر جهان بر آن شده ايم تا اين سال را سال كوروش ناميده و تنديس او را در پايتخت هاى غرب نصب كنيم.
در اكتبر امسال كه ياد روز كوروش است اين كار را در پاريس انجام خواهيم داد با جشن بزرگى كه در خور عنصر ايرانى باشد.
در استراليا و ديگر نقاط جهان نيز اين بزرگداشت دنبال خواهد شد. براى اين كه مهربان ياران در سراسر جهان بتوانند دستمايه و پشتوانه فكرى قوى و خردمندانه اى داشته باشند مواردى را يادآورى مى كنيم و آن اين كه خود انديشمندان آگاه غرب بر اين باورند كه تفكر و انديشه ايرانى مادر تمدن بشرى بوده است. ميترا را همه مى شناسند و با گسترش آئين او در غرب آشنا هستند.
هرگاه در محافل غربى ها من درباره ميترا و زرتشت سخنرانى مى كنم، احساس مى كنم كه شنوندگان و حاضرين در سالن ها كه از فرهيختگان غرب هستند، جدا از آن كه از سخنرانى شادمان مى شوند، خود آنها نيز در تأييد گفته ها دقايقى سخن مى گويند.
در رابطه با قدمت تمدن ايران نسبت به مصر، ما لوحه اى را كه اصل آن در موزه واتيكان است در پشت جلد كتاب آئين اوستا آورده ايم كه كوروش بزرگ در هنگامه اى كه بر ۱۲۷ كشور جهان از جمله مصر و عربستان فرمانروائى مى كرد، براى مردم آنجا نه اينكه ۴پزشك و ده قوطى دارو مى فرستد تا بيمارانشان را درمان كنند بلكه گروهى را مى فرستد تا دانشكده پزشكى را در مصر بسازند و «آدرين» كه اين لوحه را نوشته است گواهى مى دهد كه شاه شاهان كوروش بزرگ گروهى را به مصر روان مى كند تا با ساختن دانشكده پزشكى، علم طبابت را به مردم آن سرزمين آموزش دهند تا آنها بتوانند بيماران خود را درمان كنند.
اين خود يك سند كوچك است از كهنگى فرهنگ تمدن ايرانى نسبت به تمدن مصر و ديگر كشورها.

شهريگرى و پلنگينه پوشى آريائى
 

سخنگوى دهقان چه گويد نخست
كه نام بزرگى بگيتى كه جست؟
كه بود آن كه ديهيم بر سر نهاد؟
ندارد كس از روزگاران بياد؟
مگر كز پدر ياد دارد پسر
بگويد ترا يك به يك از پدر
كه نام بزرگى كه آورد پيش
كرا بود زان بر تران پايه پيش
پژوهنده نامه باستان
كه از پهلوانى زند داستان
چنين گفت كايين تخت و كلاه
گيومرت آورد كو بود شاه!
استاد بزرگ فردوسى در اين سروده آگاهى هاى عميق و پر ارزشى را به ما مى دهد.
-نخست اين كه تاريخ گذشتگان ما در هنگامه هائى به خاطر حمله و هجوم بيگانگان و پيش از آن به خاطر عدم وجود نگارش آسان، از پدر به پسر شفاهى مى رسيده است و خانواده هاى بزرگان و انديشمندان، آگاهى ها و علوم و تاريخ گذشته را شفاهى به نسل هاى پس از خود منتقل مى كرده اند.
-نكته دوم اين كه نخستين شهريار ايران كه بر تخت شاهى مى نشيند و تاج كيانى بر سر مى نهد و نخستين زندگى شهريگرى را در جهان پايه مى گذارد، گيومرتن، كيومرث، گيومرث كه به معنى فناناپذير و هميشه جاودان است، بوده است.
دو نام و واژه «گيو» و «مارتن» كه از ريشه سانسكريت و اوستائى و پهلوى است در اكثر زبان هاى جهان با تغيير و تحولى اندك استفاده مى شود.
مارتن، مرتن، مترا، ميترا همه از يك جايگاه برخاسته و در لهجه ها و گويش هاى متفاوت و مختلف شكل و شمايل ديگرى گرفته است.
چنانچه استاد فردوسى سروده است بينش اوستائى در رابطه با پيدايش حيات بر روى زمين با نور و خورشيد و آفتاب و روشنائى پيوندى بزرگ داشته است كه تمامى انديشه ها و اديان جهان نيز اين را از ايران كهن اقتباس نموده اند.
چو آمد به برج حمل آفتاب
جهان گشت با فرو آئين و تاب
بتابيد زانسان ز برج بره
كه گيتى روان گشت ازو يكسره
و يا: كه گيتى دوان گشت ازو يكسره
چه دوان را بگيريم و چه روان، هستى ما بر روى كره زمين را استاد فردوسى از آفتاب و خورشيد مى داند و اين دانش يادگار انديشه كهن و هزاران ساله ايرانيان بوده است.
گيومرتن و فنا ناپذير كه نخستين شهريار شهريگى ايرانشهر است زندگى در آشيانه و مأوا را نيز براى انسان به ارمغان آورده و او را از كوچ ها بازداشته است:
گيومرت شد بر جهان كه خداى
نخستين به كوه اندر آن ساخت جاى
سر تخت و بختش برآمد زكوه
پلنگنيه پوشيد خود با گروه
نه تنها ميترا و يا گيومرت زندگى ساكن در آشيانه كوه را متداول مى كند بلكه لباس پوشى و پوشش را نيز براى نوع بشر مى آورد.
اديان ديگر همين داستان ايران كهن را به گونه اى ديگر و پوشش از برگ درختان و آشيانه گرفتن در باغ عدن براى «آدم» را نقل كرده اند...
تقريباً تمامى نشانه هاى شهريگرى را استاد فردوسى به گيومرت نسبت داده و حتى رام نمودن جانوران و بنيان انديشه نبرد هميشگى نيكى با بدى، اهريمن با اهورامزدا را:
دد و دام و هر جانور كش بديد
زگيتى به نزديك او آرميد
دو تا ميشدندى بر تخت اوى
از آن بر فروزان شده بخت اوى
برسم نماز آمدنديش پيش
از آنجا يگه بر گرفتند كيش
به گيتى نبودش كسى دشمنا
جز اندر نهان ريمن اهريمنا
برشك اندر اهريمن بدسگال
همى رأى زد تا بياگند يال- يعنى رشك و حسد نخستين عامل كينه نبرد و پيدايش بدى است.
بدينگونه آنچه را كه بگفته شاهنامه، نخستين انسان و شهريار شهريگر (متمدن) ايرانى گيومرتن براى جهان مى آورد همانى است كه ميترا آورده است:
شهريگرى، آشيانه نشينى، لباس پوشى، پرستارى آفتاب و خورشيد، كيش دارى و داراى نظم و آئين بودن

از وحشى گرى به شهريگرى و جنگ هاى آن

استاد فردوسى يافتن آهن و كشف آتش را به فرزند سيامك پور گيومرث نسبت مى دهد.
پس از كشت و دامدارى، دوران آتش و آهن پديد مى آيد
به فرمان شاه جهان بد همه
سپاهى و وحشى و مرغ ورمه
سپاهى دد و دام و مرغ و پرى
سپهدار با كبر كنداورى
پس پشت لشكر گيومرث شاه
نبيره به پيش اندرون با سپاه
هوشنگ پيش از كشف آهن و آتش با بدى و اهريمن مى جنگند و پيروز مى شود و نيكى را پايه مى نهد:
بهم در فتادند هر دو گروه
شدند از دد و دام ديوان ستوه
بيازيد هوشنگ چون شير جنگ
جهان كرد بر ديو نستوه تنگ
كشيدش سر و پاى يكسر دوال
سپهبد بريد آن سر بى همال
چو آمد مر آن كينه را خواستار
سرآمد گيومرث را روزگار
جهاندار هوشنگ باراى وداد
به جاى نيا تاج بر سر نهاد
عدد هفت كه در انديشه شهريگرى ميترا و يا گيومرت جايگاه ويژه اى داشت در هنگامه پادشاهى شاهِ داراى هوش و هنگ تيز جايگاه ويژه اى داشته و او بر هفت كشور حكم مى راند:
چو بنشست بر جايگاه مهى
چنين گفت بر تخت شاهنشهى
كه بر هفت كشور منم پادشاه
به هر جاى پيروز و فرمانروا!
به فرمان يزدان پيروزگر
به داد و دهش تنگ بسته كمر
و زان پس جهان يكسر آباد كرد
همى روى گيتى پر از داد كرد
هوشنگ به پيروى از كيش ميترا فقط يزدان را مى شناسد و بس، هيچ رابط و پيام آورى ميان او و خدا نيست و بدين سان است كه با پديد آوردن آهن، شهريگرى آريائى با شمشير و تبر و اره و تيشه، شاهراه نوينى را در جهت ساختن تمدن هاى شهرنشينى به جاى غارنشينى گيومرث مى گشايد:
نخستين يكى گوهر آمد به چنگ
بدانش زآهن جدا كرد سنگ
سرمايه كرد آهن آب گون
كزان سنگ خارا كشيدش برون
چو بشناخت آهنگرى پيشه كرد
كجا زو تبر اره و تيشه كرد
چون اين كرده شد چاره آب ساخت
ز دريا بر آورد و هامون نواخت
بسنجيد پس هر كسى نان خويش
بورزيد و بشناخت سامان خويش
از آن پيش كاين كارها شد بسيج
ببُد خوردنى ها به جز ميوه هيچ
همه كار مردم نبودى به برگ
كه پوشيدنيشان همه بود برگ
پرستيدن ايزدى بود پيش
نيارا همين بود آئين و كيش
استاد فردوسى سير تحول و تكامل زندگى انسان آريائى را از غارنشينى و شهريارى كشورها و آشيانه سازى و در خدمت خويش در آوردن حيوانات را چنان زيبا و پر محتوا و مختصر و اهورائى مى سرايد و شرح مى دهد كه تا به امروز هيچ انديشمند و دانشمندى نتوانسته است آنچنان زيبا و پر محتوا آنچه را كه او در هزار سال پيش با استناد به اوستاى نخستين و اصيل برايمان به يادگار گذاشته است تكرار كند.
پيدايش آتش كه يكى از اصلى ترين لازمه هاى زندگى بشر متمدن بوده است را استاد فردوسى به هوشنگ شاه نسبت مى دهد و مى گويد كه جشن آتش و سده را نيز او پايه مى گذارد:
برآمد به سنگ گران سنگ خورد
هم آن و هم اين سنگ بشكست خورد
فروغى پديد آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
... پديد آمد آتش از آن سنگ باز
.................
شب آمد برافروخت آتش چو كوه
همان شاه در گرد او با گروه
يكى جشن كرد آن شب و باده خورد
سده نام آن جشن فرخنده كرد
زهوشنگ ماند اين سده يادگار
بسى باد چون او دگر شهريار
پلنگينه پوشى كه لباس شاه و نزديكان او بود به سپاهيان و مردم شهرها نيز منتقل شده و:
ز پويندگان هر كه مويش نكوست
بكشت وز ايشان بر آهيخت پوست
چو سنجاب و قاقم چه روباه نرم
چهارم سمور است كش موى گرم
بدينگونه از چرم پويندگان
بپوشيد بالاى گويندگان!
هنگامه شاه هوش و هنگ مرحله نوين و تازه اى از شهريگرى انسان آريائى است كه پوشش برگ جاى خود را به پوشش پوست حيوانات مى دهد و روزبروز با كشفيات و خلاقيت هاى تازه، تمدن تازه پاى سرزمين ميترا گيومرث، گسترده تر مى شود.
و چنانچه استاد فردوسى مى سرايد نسبت به پيشروى تمدن پادشاهى جنگ و جدال با ديوها، كه سياهان بومى سرزمين هاى مجاور بوده اند دنبال مى شود و چه ديوان (بوميان سياه پوست) و شاهان و سپاهيانى كه در اين جنگ و نبردهاى تحميل شهريگرى به زندگى قبيله اى و وحشى قربانى مى شوند و خواهند شد

چگونه ميترا تمدنها را پايه گذارى كرد؟

نيمروز ۲۸ بهمن ماه شماره ۸۷۱

تقريباً هفت هزار سال پيش از كوه هاى پامير تاجيكستان ميترا فرود آمد تا يك تشكيلات بزرگ و جهانى را پايه گذارد.
او يك گروه هفت نفره را به عنوان وفادارترين ياران خود آموزش و پرورش داده بود.
عدد هفت، تعداد اخترانى بود كه برگرد خورشيد مى گشتند. هر چند اين تعداد امروزه فزون شده است، اما آن زمان در نگاه ميترا ستاره هاى خورشيد هفت محسوب مى شدند.
بدين رو او هفته را نيز با هفت روزه كردن آفريد و سال را به ۵۲هفته و ۱۲ ماه و هر ماه را به ۲۹ و ۳۰ و ۳۱ روز تقسيم كرده و چهار فصل بهار، تابستان، پائيز و زمستان را آفريد.
در آن دوران هر سال كه ۱۲ماه باشد چهار سال خورشيدى محسوب مى شد و آغاز هر فصل، آغاز سالى نو و جشنى نو بود... بعدها هر شش ماه و پس از آن هر دوازده ماه يكسال به حساب گرفته شد. اساس تلاش ميترا كه بر مهر پايدار بر خورشيد استوار بود كارى سازمان يافته و تشكيلاتى بود كه عضوگيرى براى آن بسيار حساب شده عمل مى شد. ميترا نه مدعى پيامبرى بودند و نه سخنگوى خدا و نه كتابى آورد و نه تعصب و دينى، علم و دانش ميترائيان با علم و دانش زمان پيش مى رفت و ستاره شناسى، پزشكى، داروسازى، فلسفه، آموزش هاى رزمى و آئين شهريارى از مواد اصلى درس هاى ميترا بود كه در غارهاى كوهها به دور از چشم توده ها به پيوستگان آموزش داده مى شد. غارها توسط گروهى كه مجهز به پرگال و گونيا و شاقول و ابزار سنگتراشى بودند ساخته و تزئين مى شد.
ورود رسمى به غارها ويژه پيوستگان از رده دوم به بالا بود. هفت درجه در ميان پيوستگان رايج بود.
۱-كلاغ، يعنى آدمى كه خودش را عقل كل مى داند و كلى قارقار مى كند و هزار و يك مدعاى بيخود دارد، براى پيوستن به گروه با چشم بستهن از كوه بالا مى رود وارد غار شده و كلى پرسش و پاسخ و امتحان وفادارى اگر مهر و وفادارى و سكونتش تنامراحل بعدى ثابت شود شاگرد كلاس اول محسوب مى شود تا اين كه پس از مدتى به درجه دوم بالا برود.
۲-پيوسته: و يا پشتيبانى شده در اين مرحله جدا از آموزش هاى مقدماتى علمى مطرح شده در بالا و فراگيرى سنگتراشى براى ساختن معابده ميترا در غارها، فراگيرى آموزش هاى رزمى نيز شروع مى شده است تا اين كه داوطلب نامزد سربازى شود.
۳-نامزد به كسى مى گفته اند كه مراحل نخستين آموزش را گذرانده و آماده است تا جان را در راه آرمان و انديشه ميترا و رهائى انسانها و آگاهى آنها در نظم حاكم بر هستى به بازى بگذارد و سرباز شود.
۴-سرباز: مرحله سربازى بسان همين دوره آموزشى سربازى است كه در سراسر جهان اعمال مى شود. انسان زير سختگيرى آموزش هاى رزمى قرار مى گيرد تا سلحشور و دلير شود و آماده رستم شدن گردد.
۵-شير شدن و رستم و يا ژنرال شدن مرحله پنجم بوده است كه عنصر ميتراگرا هم آموزش هاى علمى ستاره شناسى، پزشكى داروسازى و غيره را فراگرفته است و هم تمامى فنون رزمى و جنگى را به گونه اى كه مى تواند دهها گروه هفت نفره ديگر را رهبرى كند.
۶-مرحله ششم، در اين مرحله، فرد عنوان پارسى را از آن خود مى كرده است در آن هنگامه پيدايش ميترا (هفت هزار سال پيش) هنوز قوم و قبيله و حكومتى بنام پارس، پارسيان و يا پارسى وجود نداشته است. بلكه پارسى به عنوان انسانى آگاه و آزاده فرهيخته و آماده خدمت به ديگران معنى مى شده است و آنگاه كه كسى را پارسى مى ناميده اند، يعنى اين فرد به شهريارى و پدرى و استادى نزديك مى شده است تا بتواند جهان خويش و منطقه زير نفوذ خويش را به سوى بهى و نيكى و خوبى هدايت و رهبرى كند.
۷-پدر، درجه هفتم در معابده و غارهاى ميترا، پدر شدن و يا استاد و شهريار شدن بوده است. انسان كاملى كه مى تواند بى هيچ پيش داورى بر مردم حكمرانى كند و آنان را شهريار و رهبر باشد و تمامى دانش هاى هفتگانه بعد ميترا را به توده هاى مردم منتقل كند.
ميترا در هنگامه اى از حضور خود با خشكسالى پامير مواجه مى شود لذا دستور مى دهد تا روستائيان گاوان نر را قربانى كنند تا خون آنها زمين را بارور كند. هر چند از آن پس، پهن گاوان به عنوان كود كشاورزى مورد استفاده قرار مى گيرد اما عوام كه از رمز و راز كشتن گاو نر آگاه نبوده اند گمان مى كنند كه خدايان را از خون ريختن خوشايد، لذا قربانى توسط جاهلان پايه گذارى مى شود.
اما ميترا پس از ساختن گروه هاى هفت نفره آرام آرام راستاى خود را شهر پامير ساخته و برايش پليس مى گذارد و پس از آن شهرهاى ديگر و گروه هاى ديگر پليس كه شهربان خواهند بود را سازمان مى دهد تا اين كه به سپاهيگرى و پاسبانى از كشورها مى رسد و تمدن ها با سمبل هاى ميترا، خورشيد، ستارگان، گاو نر، شمشير، شرق و غرب و مهرابه ها و معابد (مكان هاى سازماندهى و تشكيلات) ساخته مى شوند و در همين تمدن سازى ها جنگ هاى قدرت و قبائل و قوم ها نيز هويدا مى شود

رابطه حضرت آدم با ميترا

آقای رمان گريشمن که سالها را در ايران و افغانستان به باستانشناسی و حفاری مشغول بوده مينويسد که: «سابقه تمدن و شهرنشينی و هنر ايران به هفتهزار سال پيش ميرسد».
اين در حالی است که هانری کاياوه سناتور و انديشمند برجسته فرانسوی نيز معتقد است که: «اروپا فرزندان تاريخ و تمدن بزرگ هفتهزار ساله ايران هستند».
نشريه باستانشناسی فرانسه در سال ۲۰۰۳ طی يک گزارش مفصل نوشت که: «همه حساب و کتابهای دنيا در رابطه با ريشه تمدن با کشفيات تمدن هفتهزار ساله ايران در جيرفت ديگر گون ميشوند». آقای پاتريک تروشموت اسقف اعظم بزرگ فرانسه نيز در چند کنفرانس و مطلب گفته و نوشته بود:
«اينکه مغان ايران بشارت نبوت عيسی را داده بودند و هدايای گرانقدری به مادر مريم داده اند، نشانگر آن بوده و هست که پيش و پس از جنبش عدالتخواهی عيسی مسیح، او و ياران و خانواده اش با مغان ايران که انديشمندان آئين ميترا بوده اند آشنائی داشته اند».  حال با در نظر داشتن اين موارد در جهت گسترش آئين ميترا در جهان با مطالعه تاريخ فرا ميگيريم که ميتراگرايان از پامير تاجيکستان و سيبری روسيه کنونی آغاز کرده و با سازمان دادن مردم تمدنهای بزرگ جهان را آفريده اند.
امروزه بدون شک دو تمدن و انديشه، ريشه های اصلی همه چيز جهان است که يکی از فلات ايران ميآيد و ديگری از صحرای سينا که ريشه هر دو آئين ميترا ميباشد.
چنانکه در کتاب آئين اوستا نوشته ايم و ثابت کرده ايم که يهوديان نيز از نژاد آريائی و مهاجران دريای مازندران بوده اند.
امروز به اين مسئله ميپردازيم که چگونه ژنرال و شير بزرگ انديشه آئين ميترا که به درجه پدری و رهبری و پيری رسيده بود، برای گسترش آئين مهر و ميترا از دجله و فرات گذشته و تمدنسازی نوينی را با انديشه مهر، از صحرای سينا آغاز کرد و او کسی جز آدم نبود. [در ۵۷۰۰ سال پيش يعنی ۱۳۰۰ سال پس از ميترا، آدم نامی اوستائی و پارسی و پهلوی است.] چنانکه در سال ۱۹۸۹ در کتاب قرآن سروده ای بسبک پارسی نوشتيم: «آدم از <او> پارسی به معنای نخستين و تنها، و <دمنه> به معنای آفريده، که در زبان پهلوی {اودم} و يا {آدم} است، ميآيد.
آدم نخستين انسان متمدن صحرای سينا بوده است که برای شهرنشين و متمدن کردن مردم بومی آن ديار در آنجا مستقر ميشود و کلا بر همين اساس است که بيشتر انديشمندان بزرگ  يهودی و غيره، رابطه نزديک و منسجمی را ميان افسانه های اوستائی يا مثلا شاهنامه فردوسی و قصه های تورات مييابند.
آدم، کيومرث، ايوب، داوود، صالح، جمشيد، نوح و کشتی او و الی آخر.
آدم در نخستين مرحله از تمدن سازی خود، پس از آنکه برای ازدواج با دخت سپيد و دخت سياه ميان فرزندانش هابيل و قابيل درگيری بوجود ميآيد، بگونه ای در انجام آرمان و ايده آل خود ناموفق ميشود.
اما در ميان فرزندانش اين انديشه دنبال ميشود.

اقتباس هاى تورات از افسانه هاى اوستائى
 

پيدايش هستى آنگونه كه استاد فردوسى براساس افسانه هاى اوستائى سروده چنين بوده است:
از او مايه گوهر آمد چهار
يكى آتشى بر شده تابناك
ميان باد و آب از بر تيره خاك
نخستين كه آتش زجنبش دميد
زگرميش پس خشكى آمد پديد
وز آن پس ز آرام سردى نمود
زسردى همان بازترى فزود
و تورات اينگونه آغاز مى شود: خدا آسمان ها و زمين را آفريد زمين تهى و بائرو تاريك بود. خدا گفت روشنائى بشود و روشنائى شد...
تاريخ نگارش تورات را انديشمندان جهان از ۵۰۰ تا ۲۳۰ سال پيش از ميلاد مسيح دانسته اند. يعنى تقريباً پنج هزار سال پس از پيدايش ميترا و هزاران سال پس از نخستين زرتشت و نگارش اوستا كه جمعاً ۱۲۰ جلد كتاب از دانش هاى جهان بوده است.
تورات در اصل نام پنج كتاب نخستين يهوديان بوده است كه پس از آن به مجموعه قوانين نگارش يافته آنها اختصاص يافته است. در سال ۵۳۸ پيش از ميلاد، كوروش يهوديان را از بابل آزاد مى كند و تورات سال ها پس از كوروش نگارش مى يابد.
يعنى تمامى داده ها و انديشه هاى تاريخى اوستا را نويسندگان با خود داشته اند و براساس تاريخ و انديشه اوستا، تورات نگارش يافته است، با تغييرات و تحولاتى كه شايسته درك و فهم و شعور نويسندگان و خوانندگان آن بوده است. اينگونه برداشت از تاريخ اوستا، ويژه سياوش اوستا نيست بلكه انديشمندان يهودى نيز در طول تاريخ به گونه هاى متفاوت مُهر تائيد بر آن نهاده اند، از ديروز تا امروز.
پروفسور رافائل يك انديشمند يهودى فرانسوى است كه سال هاست روى آنتن برنامه هاى راديوئى فرانسوى زبان من اظهارنظر مى كند، همو بارها و بارها به عنوان يك مورخ تائيد و تأكيد كرده است كه انديشه هاى اوستائى مادر تفكر تورات است.
پروفسور يعقوب كوپى تز استاد دانشگاه عبرى اورشليم نيز نوشته هاى بسيارى دارد پيرامون تأثير انديشه هاى يونانى در تورات و انطباق برخى از افسانه هاى تورات با افسانه هاى يونانى.
ما پيش از اين بارها نوشته ايم كه در پى هجوم اسكندر ۱۲۰ جلد كتاب اوستا به يونان منتقل شده است و چون تورات پس از اين مبادلات فرهنگى نوشته شده، بسيارى تأثير فرهنگ و انديشه اوستا بر يونان را فراموش كرده و حلقه ارتباطى را به جاى اوستا، يونان دانسته اند... بخش هاى بسيارى از تورات به افسانه پادشاهان ايرانى چون كوروش، داريوش و خشايارشا اختصاص دارد كه اين شاهان صدها سال پس از موسى بوده اند. پس از محكوميت انديشمند يهودى با روخ اسپينوزا در رابطه بانوپردازى هايش و تأكيد بر نگارش تورات هزاران سال پس از پيدايش ميترا و زرتشت، ريچارد سيمون يهودى ديگرى است كه لقب پدر انتقاد به تورات را به خود اختصاص داده است. «فردريش چله ايى ارماچر» انديشمند ديگرى است كه در رابطه با اقتباس ها، تناقض ها و تكرار مكررات در تورات مطالب بسيارى نوشته و اين بحث ها تا سال ۱۹۷۰ در ميان انديشمندان يهودى بسيار رايج بود.
مجله اكسپرس در پانزده دسامبر ۲۰۰۵ مقاله اى با امضاى «كلر شارتيه» نوشته بود با عنوان اين كه:
«آيا تورات را «موسى» نوشته است؟»
در اين مقاله آمده بود كه موسى ۱۳۰۰ سال پيش از ميلاد مى زيسته است و با دانش به اين كه اسرائيلى ها تا پيش از فتح بابل به خاطر زندگى سخت و برده دارى كه داشته اند از سواد خواندن و نوشتن بى بهره بوده اند و تنها پس از فتح بابل توسط كوروش، آزاد شده و توانسته معابد خود را بازسازى نموده و تاريخ خود را بنويسند (۵۰۰ سال پيش از ميلاد) بدين رو افسانه هاى متداول در تمدن بين النهرين و به ويژه اسطوره هاى گيل گمش را كه در ميان مردم متداول بوده است در تورات آورده اند. (پيش از اين نوشتيم كه تمدن بين النهرين با تأثيراز انديشه و دانش شهريگرى ميترا و اوستا پايه گذارى شده بود). كلر شارتيه در مقاله خود تأكيد مى كند كه رهبران يهودى از ۲۲۰ تا ۲۰۰ سال پيش از ميلاد به طور جدى نگارش تاريخ خود را آغاز مى كنند و به طور علنى و عمومى از قرن ۱۷ ميلادى جرأت يافتند تا رسماً اعلام كنند كه تورات توسط موسى نوشته نشده است.
-مهاجرت نخستين فرزندان اسرائيل از درياى مازندران به سوى دجله و فرات و تشابهات فراوان افسانه هاى اوستائى كه در شاهنامه استاد فردوسى سروده شده است با افسانه هاى تورات و زايش فرزند سام (پدر ساميان)، «زال» با رنگ موئى استثنائى.... همه گواهان و شواهد مبرهن اين مدعى هستند كه ساميان از نژاد و تبار آريائى بوده و اگر زبان عبرى امروزه تشابهى با زبان عربى دارد، فقط بدين خاطر است كه مهاجران اسرائيلى در هنگامه نگارش تاريخ و تفكر خود، با آرامى ها و سريانى ها و اعراب نزديكى بيشترى داشته اند تا ريشه هاى اصلى زبان هاى اوستائى، پهلوى و...
پس آنگاه سام از پى پورخويش
هنرهاى شاهان بياورد پيش
جهانديدگان را زكشور بخواند
سخن هاى بايسته چندى براند
چنين گفت با نامور بخردان
كه اى پاك و هوشيار دل موبدان
سوى گرگساران و مازندران
همى راند خواهم سپاهى گران
بماند به نزد شما اين پسر
كه همتاى جانست و خون و جگر
سوى زال كرد آنگهى سام روى
كه داد و دهش گير و آرام جوى
چنان دان كه زابلستان خان تست
جهان سر به سر زير فرمان تست
ترا خانمان باد آبادتر
دل دوستانت به تو شادتر
كليد در گنج ها پيش تست
 

كين خواهى سهراب در تازش به ايران!
 

افسانه رستم و سهراب در شاهنامه فردوسى تاكنون بسيار مورد توجه و بررسى قرار گرفته است، اما روى دو مسئله مهم كمتر بحث شده است:
-نخست چگونگى زايش سهراب
-و دوم چرائى و چگونگى گردآورى سپاه و حمله به ايران توسط سهراب. افراسياب فرمانده سپاه توران از جبهه نبرد مى گريزد. رستم براى شكار به نزديك سمنگان مى رود و هنگامى كه در حال استراحت است رخش او ناپديد مى شود، ردپاى رخش را گرفته و وارد شهر سمنگان مى شود، شاه شهر از او به گرمى استقبال مى كند و مجلس عيش و نوش و سرگرمى را فراهم مى آورد و شبانه دختر خويش را نيز به رختخواب رستم مى فرستد:
چو يك بهره زان تيره شب درگذشت
شب آهنگ بر چرخ گردان بگشت
يكى بنده شمعى معنبر به دست
خرامان بيامد به بالين مست
پس بنده اندر، يكى ماهروى
چو خورشيد تابان پر از رنگ و بوى
ازو رستم شير دل خيره ماند
بر او بر جهان آفرين را بخواند
بپرسيد ازو گفت نام تو چيست؟
چه جوئى شب تيره، كام تو چيست؟
چنين داد پاسخ كه تهمينه ام
تو گوئى دل از غم بدو نيمه ام
يكى دخت شاه سمنگان منم
زپشت هژير و پلنگان منم
ترام كنون گر بخواهى مرا
نبيند همى مرغ و ماهى، مرا
و ديگر كه از تو مگر كردگار
نشانه يكى كودكم در كنار
چنانچه در افسانه هاى كهن بوده است و فردوسى آن را سر داده است تهمينه فقط براى گذراندن شبى با رستم به رختخواب او رفته است و اينكه از او فرزندى داشته باشد، زيرا همه آگاه بوده اند كه رستم را آشيانه اى و كاشانه و كانونى است در ايران و به عنوان فرمانده سپاه ايران، هرگز براى تهمينه در سمنگان نخواهد ماند و تهمينه نيز نخواهد توانست با رستمى كه داراى كاشانه و كانون خانواده است به ايران برود.
استاد فردوسى كه همواره تلاش نموده است عنصر ايرانى را فردى آزاده و پاك و خردمند نشان بدهد حتى كسانى كه كارهاى نادرست انجام داده اند را او با سروده هاى زيبايش فقط به خاطر اين كه ريشه ايرانى داشته اند، گرامى داشته است و تنش آفرينى در ميان ايرانيان را جايز ندانسته است. زيرا همين فرزند تهمينه كه از نژاد رستم است، تا به پانزده سالگى مى رسد و پى مى برد كه پدرش رستم است و فقط او ثمره يكشب همخوابگى رستم با مادرش بوده است به خشم مى آيد و با جمع آورى سپاه به ايران حمله مى كند و دژ سپيد را مى گيرد و با گرد آفريد مى جنگد... اما استاد بزرگ سخن فردوسى آنچنان كشته شدن سهراب به دست رستم را زيبا مى سرايد كه تراژدى بزرگ تاريخ مى شود تا جائى كه كين خواهى سهراب را در هجوم به ايران همه از ياد مى بريم. پس از اين كه تهمينه راز مهم را به سهراب مى گويد:
تو پور گو پيلتن رستمى
زدستان سامى و از نيرمى
سهراب از ايران و ايرانى به خشم مى آيد و هوس حمله به ايران را در خود مى پروراند (چيزى شبيه افسانه اسكندر)
سهراب مى گويد:
كنون من ز تركان و جنگ آوران
فراز آورم لشكرى بيكران
برانم به ايران زمين كينه خواه
همى گرد كينه بر آرم به ماه
برانگيزم از گاه، كاووس را
ببرم از ايران پى توس را
نه گودرز مانم نه نيكو سران
نه گردان جنگى و نام آوران
با چنين دشمنى و كينه اى سهراب سپاه بزرگى فراهم مى آورد و افراسياب نيز سپاه خود را در اختيارش مى گذارد و او به ايران و پايگاه هاى استراتژيك و نظامى ايران حمله مى كند. استاد فردوسى براى اين كه جلو كينه تاريخى ايرانيان به سهراب را بگيرد اضافه مى كند كه سهراب به مادر مى گويد كه هدف او از حمله به ايران نوعى كودتا است تا قدرت را به پدرش رستم بدهد و او را شاه ايران كند:
به رستم دهم گرزو تخت و كلاه
و بعد به مادرش نيز وعده شهبانو شدن مى دهد:
ترا بانوى شهر ايران كنم
غافل از آن كه رستم سرسپرده شاه است و هميشه در برابر هجوم بيگانگان فدائى و جان بر كف نجات ميهن است و در جنگ و معركه سهراب نيز چنين مى شود و رستم براى سركوب سپاه بيگانگان كه به ايران تاخته اند مأموريت مى گيرد و سهراب را كه فرمانده سپاه مهاجم به ايران است مى كشد. اما اين افسانه را آنچنان زيبا و دل انگيز، استاد توس فردوسى بزرگ پرورانده است كه مسئله هجوم به ايران در برابر ايرانى الاصل بودن سهراب گم شده است و گوئى فردوسى خود خواسته است تا عشق و همخوابگى موقت و فرزند را بى پدر رها كردن و دهها مسئله ديگر را در طول تاريخ به يك برگ و يك سند بفروشد و آن ريشه ايرانى داشتن است كه به اعتقاد فردوسى عنصر ميهنى هر جا و از هر مادرى كه زاده شده باشد ايرانى است و بايد با او بسان ديگر شهروندان برخورد شود

اسكندر ثمره همخوابى شاه ايران با دختر فيليپ!

پيروز پارسى، استاد سخن فردوسى طوسى كه در بيش از هزار سال پيش شاهنامه را سروده است جدا از زيبائى در نحس و هزار و يك هنر ديگر، تلاش نموده است كه بعضى از رويدادهاى مهم تاريخى را نيز با پرستيژ و ادب نقل كند.
از جمله اين رويدادها همخوابگى هاى شاهان و سرداران و رستم هاى ايرانى بوده است با دختان و بانوان رهبران شكست خورده:
گريزان بشد فيلقوس و سپاه
يكى را نبد ترك و رومى كلاه
زن و كودكانش ببردند اسير
بكشتند چندى به باران تير...
در هنگامه شكست سپاهيان فيليپ كه فردوسى با تلفظ يونانى فيلقوس از او ياد مى كند، شاه ايران به قيصر روم پيشنهاد مى كند كه اگر او دختر زيباروى خودش را در اختيار داراب شاه بگذارد، خواهد توانست بر سرزمين خود شاهى كند:
پس پرده تو يكى دختر است
كه بر تارك بانوان افسر است
نگارى كه ناهيد خوانى ورا
بر او رنگ زرين نشانى ورا
بر من فرستيش با باژ روم
چو خواهى كه بى رنج مانى ببوم
فيليپ قيصر روم پيشنهاد و يا درخواست شاه ايران را مى پذيرد و به همراه باژ و خراج روم، دختر خود را نيز پيشكش شاهنشاه مى كند:
برفتند با دختر شهريار
گرانمايگان هر يكى با نثار
دلارام رومى به مهد اندرون
سكوبا و راهب و را رهنمون
دخت فيليپ به حجله شاه رفته و از شاه باردار مى شود پيش از اين كه شاه را از حامله شدن خود آگاه سازد از درد غربت و دورى خانواده هم زبانان و سرزمين خويش مى نالد و خود را به بيمارى مى زند.
پادشاه كه ناهيد رومى را حزين و دردمند مى يابد، وى را به سوى فيليپ بازمى گرداند:
دل پادشاه سرد گشت از عروس
فرستاد بازش پس فيلقوس
غمى دختر و كودكى در نهان
نگفت آن سخن با كسى در جهان
چو نه ماه بگذشت از آن خوب چهر
يكى كودك آمد چو تابنده مهر
زبالا و رنگ و زبو يا برش
سكندر همى خواندى مادرش
نياورد كس نام داراب بر
سكندر پسر بود و قيصر پدر
در نزد روميان و يونانيان نيز چنين نوشته اند كه مادر اسكندر همواره به فرزندش مى گفته است كه او فرزند خداوند آب روان است و همو اسكندر را تشويق مى كند تا هر چه زودتر بر جاى پدر بنشيند و به ايران حمله كند.
بدون شك مادر اسكندر در هنگامه اقامت در دربار، هر چند از مهرورزى هاى داراب شاه برخوردار بوده است اما ندانستن زبان ايرانى، زندگى او را در ميان درباريان كه به زيبائى او رشك مى برده اند دشوار نموده و بدون شك با حقه و كينه اى به ايران و با مهر و عشقى به شاه، اسكندر را تحريك به هجوم و تازش به ايران مى كند.
نكنه ديگر كه قابل توجه است اين كه دختران و بانوانى كه همپاى باژو خراج با شاهان و سرداران ايرانى همخوابه مى شده اند، هرگز جايگاه همسر و زن و بانوى شاه را نداشته اند و اكثر آن همخوابگى ها موسمى، موقتى و مقطعى بوده است...
جريان تهمينه و رستم نيز به دور از اينگونه رويدادها و واقعيت ها نيست كه به آن جداگانه خواهيم پرداخت.
پنهان كردن باردار شدن دخت فيليپ از داراب شاه و خود را به بيمارى و افسردگى زدن تا اين كه شاه مجبور شود وى را به سوى پدرش روان كند از سوى آن بانو، حسابى و به طور جدى برنامه ريزى شده بود. تا جائى كه مردم سرزمين قيصر را گمان بر آن مى شود كه اسكندر فرزند فيليپ بوده و فيليپ با دختر خود همخوابه شده است. اين اقدام دختر نيز طرحى تلافى جويانه عليه پدرش بوده است. پدرى كه دختر نازنين خود را همراه باژ روم به شاه ايران داده است تا شاهى خود را حفظ كند.
بدين رو اسكندرى كه در ميان زرتشتيان ايران گجستگى است، فرزند نامشروع، شاه ايران بوده است

تشت زرين و پيامبر خرد!
 

پس از صدها سال از پيدايش ايزدمهر، ميترا كه در هند شيوا شده بود يك آريائى پارسى شده كه به درجه هفتم و پدرى و شهريارى رسيده بود بر آن شد تا عضو گيرى سنتى ميترا را مردمى تر نموده و به جاى درجات هفتگانه، باورمند در ميان توده هاى مردمى بيافريند و معابد پنهان ميترا را به مزگت هائى تبديل كند تا همه امكان ورود و حضور در كلاس هاى درس را داشته باشند.
يعنى معابد و مهرابه هاى ميترا با پيدايش نخستين تشت زرين (=زرتشت) به مزگت تغيير نام يافت. مزگت ها سالن هاى درس و آموزش عمومى بود كه علوم هفتگانه را با تكيه كامل بر خرد به مردم مى آموختند.
«مهرابه هاى ميترائى و مزگتهاى زرتشتى در اسلام به» محراب «و» مسجد «تبديل شد و به عنوان ۲ جايگاه مقدس نيايش تا به امروز محترم مانده است.»
ميترا كه ايزدمهر و فرزند خورشيد بود، زرتشت نيز با گزيدن اين نام، يعنى تشت زرين كه همان قرص و دايره درخشان و زرين خور كشيده است، به گونه اى در تداوم كامل با انديشه نخستين، ميترا و مهر به عنوان خداوندى برتر همراه با اهورا مزدا، خرد تواناى حاكم بر هستى شناخته شد.
ميترا پيام ناجى و مهدى (سوشيانت) را از نخستين هنگامه هاى پيدايش خود براى مردمش گذاشته بودند كه هرگاه لازم باشد براى رهائى مردم خواهد آمد.
و اما تشت زرين و يا زرتشت نخستين كه به گفته افلاطون و براساس انديشه فيثاغورث بين ۶ تا ۵ هزار سال پيش پديد آمده بود بر اين باور بود كه از نطفه پاك او، هر صد سال و يا هر هزار سال يك بانوى باكره و يا يائسه، هنگام آبتنى در رودخانه حامله خواهد شد تا پرورش دهنده ناجى باشد.
رهائى مردم از زور و ستم استبداد جز از كانال قدرت هاى حاكم ممكن نبوده است، بدين روى از زرتشت نخستين گرفته تا ديگر تشت هاى زرين و تا مانى و مزدك همگى در مرحله نخستين به دربار شاهان ايران نزديك شده و با توجه دادن خرد شاهان حاكم ديگرگونى فكرى در ميان مردم و حكومت ها پديد آورده اند. چنانچه دقيقى مى سرايد، تشت زرين، زرتشت بزرگ به شاه مى گويد كه من نمى خواهم كه تو به شاه چين باژ= باج بدهى:
به شاه جهان گفت زرتشت پير
كه در دين ما اين نباشد هژير
كه تو باژ بدهى به سالار چين
نه اندر خور آيد به آئين و دين
بپذ رفت گشتاسب گفتا كه نيز
نفرمايمش دادن از باژ چيز
بدون شك تمامى رهبران و پادشاهانى كه پيامبران خرد به دربار آنها رفته اند و پيام آزادى و آگاهى پخش نموده اند عدالت گستر و تماماً مردمى نبوده اند.
انوشيروانى كه براى نابودى مزدكيان به شاهى مى رسد، در پايان كار خود كه سالها از قتل عام هزاران ايرانى فرهيخته گذشته است لقب دادگر مى گيرد. يعنى چگونگى حكمرانى او در ابتدا با انتها متفاوت بوده است و همين گشتاسبى كه زرتشت به دربار او مى رود را، دقيقى پيش از حضور تشت زرين در كنار او، وى را خودكامه مى نامد:
يكى مجمر آتش يكى نامه را
نموده بر آن شاه خودكامه را
بگويد كه اين زند و استا بود
بدين آتش تيز وستا بود
و شاپور كه در هنگامه حضور مانى در دربار با بحث ها و مناقشات و جدالهاى بسيارى با موبدان مواجه مى شود و موبدان به سركردگى كارتر بر مانى پيروز شده و فرمان قتل او را گرفته و پيامبر ميتراگراى از چين آمده را به قتل مى رسانند بهانه نفى او را در چگونگى يزدان و اهريمن جستجو مى كنند:
بدو گفت كاى مرد صورت پرست
بيزدان چرا آفتى چيره دست؟
اگر اهرمن جفت يزدان بدى
شب تيره چون روز رخشان بدى
همين شاپور كه فرمان قتل يك پيامبر خرد را دستينه مى كند، در پايان عمر كه به هفتاد و اندى رسيده بود قدرت را و حكومت را به برادرش مى سپارد تا فرزندش بالغ شود و اينگونه گذشت از حكومت و فرمانروائى در تاريخ جهان كم سابقه است:
من اين تاج شاهى سپارم به تو
همه گنج و لشكر گذارم به تو
پذيرفت از او اين سخن اردشير
به پيش بزرگان دانش پذير

انديشه ناجى از ميترا تا عيسى

ميترا گفته بود كه روزى از كوه فرود خواهد آمد تا مردمش را كه از راه به گمراهى رفته اند را نجات دهد.
زرتشت و يا تشت زرين كه پس از او آمده بود تا آئين ميترا را رنگ و روئى نو بدهد و به گفته مهدى اخوان ثالث در جنگى بر عليه بيگانگان كشته شده بود و چنانچه نوشتيم به مردمش گفته بود كه از نطفه او بانوانى در هنگام شنا در رودخانه ها، حامله خواهند شد و هر صد سال و يا هر هزار سال زرتشتى خواهد آمد تا مردم را از ستم و جور و جبارى و گمراهى رهبران نجات دهد.
اخوان ثالث:
ز پوچ جهان هيچ اگر دوست دارم
ترا! اى كهن بوم و بر دوست دارم
هم اورمزد و هم ايزدانت پرستم
هم آن فره و فروهر دوست دارم
به جان پاك پيغمبر باستانت
كه پيرى است روشن نگر دوست دارم
گرانمايه زرتشت را من فزونتر
زهر پيرو پيغامبر دوست دارم
بشر بهتر از او نديد و نبيند
من آن بهترين از بشر دوست دارم
سه نيكش بهين رهنماى جهان است
مفيدى چنين مختصر دوست دارم
از مزداى زرتشت، زنان باكره و يا يائسه بسيارى هستند كه حامله مى شوند و فرزندان آن ناجى و رهاننده مردم خود مى شوند.
تمامى انديشمندان كليمى جهان بر اين باور استوار هستند كه تورات عصاره اى از فرهنگ انديشه كهن آريائى ايرانى است، براساس تفكرات ميترا و زرتشت، نخستين كلام تورات در آفرينش هستى از نور است و روشنائى و تا پايان سرگذشت بسيارى از شاهان ايران از كوروش و داريوش و خشايارشا تا اين كه قلعه مستحكم جمشيد، كشتى نوح مى شود و... .
جريان زايش ناجى از بانوان باكره و يا يائسه نيز در تورات به چشم مى خورد.
سامسون كه به گونه اى براى كليميان يك ناجى و رهاننده است كه در دام دليله فلسطينى مى افتد، از مادرى باكره تولد يافته است.
اسحق هنگامى توسط سارا به جهان مى آيد كه ابراهيم از داشتن فرزند مأيوس شده است. به گونه اى كه وقتى از حامله شدن همسر يائسه اش باخبر مى شود بسيار متعجب مى شود.
جان فرزند اليزابت و زكريا كاهن معبد اورشليم نيز آنگاه نطفه اش ظاهر مى شود كه هم پدرش و هم مادرش از داشتن فرزند مأيوس و نااميد شده اند.
آنگاه كه اليزابت حامله مى شود، مى گويد نام فرزندم را جان مى گذارم (شايد با اين انديشه كه جهان را آزاد خواهد ساخت). فاميل به او مى گويند كه اين چه نامى است كه ما با آن آشنائى نداريم. نام ديگرى برگزين. اما براساس نوشته انجيل، اليزابت تأكيد مى كند به نام جان براى فرزندش.
نام جهان طى سفرهائى كه كرده است به يوحنا، يحيى، John و Jean تبديل شده است. اما ريشه آن همان جهان پارسى است.
جهان كه با نام يوحنا و يا يحيى و... . . مشهور است، يكى از زمينه سازان تحول بنيادين در زندگى يهوديانى است كه زير استعمار رم زندگى مى كرده اند.
او سيستم و متد تازه اى را براى عضوگيرى سازمان و تشكيلات رهائيبخش خود بنيان مى گذارد. با غسل تعميد به مردم مى گويد كه هر كس كه توسط من شسته شود، پاك مى شود و اين پاكى زمينه را براى پيوستن به ناجى كه در راه است فراهم مى آورد.
هر آن كس كه توسط جهان (يحيى) فرزند زكريا، اليزابت شسته مى شود يك عضو فعال تشكيلات مى شود كه براى پيروزى تشكيلات آماده جانفشانى است.
از جهان مى پرسند كه آيا تو خودت ناجى هستى؟! پاسخ مى دهد نه، اما ناجى در راه است و به زودى خواهد آمد. من شما را غسل تعميد مى دهم تا پاك و آزاد شويد و پذيراى ناجى و رهاننده باشيد

مجوسى و اوستائى بودن يك معنى مى دهد

سازمان گفتگوى اديان در تهران براى نخستين بار همايشى را ترتيب داده بود تا انديشمندان درباره دين صائبين به گفتگو بنشينند. اسلام در سوره حج آيه ۱۷ چهار دين را بسان اسلام، دين الهى و داراى كتاب شناخته و به آنان در حكومت و جامعه اسلامى امان مى دهد. يهوديت، مسيحيت، صائبين و مجوس هر چند اين اديان به رسميت شناخته شده اند و بارها اين رسميت توسط پيامبر اسلام، امام على و فرزندانش تائيد شده است، اما پيروان اين اديان محكوم به پرداخت مالياتى بيشتر از مسلمانان با عنوان جزيه بوده اند.
آنچه با برگزارى اين همايش در ايران راه را براى نفس كشيدن آسوده ۷۰هزار صائبى عراقى و ۳۰هزار صائبى ايرانى هموار مى كند، مى تواند مورد بهره ورى مجوسان نيز قرار بگيرد.
هر چند از اين فرصت طلائى (مجوس بودن) تنها زرتشتى هاى ايران بهره برده اند اما با باز كردن معناى مجوس و مجوسى پى خواهيم برد كه اديان بيشترى شامل اين عنوان شده و همه آنها مى توانند با بهره بردن از آيه ۱۷ سوره حج در كشورهاى اسلامى و به ويژه ايران آزادانه دين خود را پاس دارند.
تمامى اديان و آئين اوستائى و ميتراگرائى، زرتشتى، بودائى و مانوى در چهارچوب «مجوسيت» قرار مى گيرند و ميتوان آنها را اوستائى ناميد. مجوس كه از مگو-مگ (مقو) زبان اوستائى مى آيد در زبان آرامى و يونانى مگوش و مكوس (MAGOS) خوانده مى شود.
در قاموس واژه هاى تازى در معناى مجوس آمده است:
«مجوس معرب من كلمه مگوس و منها كلمه مغاس- مغان و بغ و بغداد و بگ و بيك. مگوس أى شخص الذى يفسر الرويا و النوم و يخبراخبار الغيب و تنجيم و مجوس (مغ) ايضا هواسم رب عندالفرس القديم و هورب القدره».
-«مجوس عرب شده كلمه مگوس است كه كلمات مغاس، مغان، بغ و بغداد و بگ و بيك نيز از آن آمده است. مگوس كسى كه رويا و خواب را تفسير كرده و از رويدادهاى پنهان خبر داده و ستاره شناس و مجوس نيز نام خداوند است نزد ايرانيان كهن، خداوند توانائى!»
آنچه از نظر گذشت درست ترين معنى براى واژه مجوس است و چنانچه پيش از اين در همين ستون نوشتيم، در آئين ميترا توجه ويژه اى به ستاره شناسى و ديگر علوم جهان شده بود كسانى كه بانو مريم را نيز به نبوت عيسى ناصرى مژده داده و امكانات مالى در اختيار او مى گذارند تا فرزندش را برداشته و به سوى مصر برود نيز از مجوس و مغان ايران و از سلاله ميتراگرايان و اوستاجويان جهان بزرگ آن زمان بوده اند. در ايران كنونى يك موج بسيار بزرگ و گسترده اى در جهت بازشناسى بهتر تاريخ و انديشه و تمدن كهن مدت هاست كه به راه افتاده و حتى انديشمندان و اساتيد دانشگاهى و نويسندگان كتاب ها و مقالات بسيارى را پيرامون بازگشت به خويش نوشته اند.
يك استاد دانشگاه در شيراز كه از نظريه يكسان بودن مجوسى بودن و اوستائى بودن در ايران دفاع كرده و هر دو را يكى دانسته و گفته بود ما مى توانيم از واژه صددرصد پارسى «اوستائى» به جاى واژه عرب شده مجوسى بهره ببريم و تمامى اديان گنوسى (ميترائى، زرتشتى، بودائى، مانوى و مزدكى) را آزادانه در ايران تبليغ نموده و به آنها عمل كنيم، در پى شكايت چند دانشجو به دادگاه كشانده شده بود و دادگاه شكايت را نپذيرفته و نظر استاد را كه مجوسى بودن يا اوستائى بودن يكى است را پذيرفته بود. استاد در دفاع از خود گفته بود چگونه زرتشتى را برگرفته از مجوس مى دانيد ولى اوستائى كه نام كتاب زرتشت مى باشد را همسان با مگوسى نمى دانيد. پس از يك جلسه چهار ساعته دادگاه حق را به ايرانى اوستائى داده و وى را آزاد كردند.
امروزه نيروهاى جوان بسيارى در داخل و خارج از كشور در تلاشند تا زير لواى نيكى در پندار و گفتار و كردار سقف جهان را بشكافند و طرحى از مهرورزى و همراهى و هميارى و عشق و دوستى را نه تنها در ميان ايرانيان كه در جهان خشن كنونى پراكنده كنند.
رضا بى شتاب سروده زيبائى دارد:

مجوسم من به زنارم نگه كن
به سرخى ازنارم نگه كن
انار دل چو كردى دانه دانه
به كيهان خفته! بيدارم نگه كن
دلى دردانه و ديوانه دارم
همين همدم به ديدارم نگه كن
اهورا، روشنى بخش ديارم
به زير ظلمتم بارم نگه كن
گرفتارم به چنگ گرگ و دجال
جهانا، دام خونخوارم نگه كن
تواى زرتشت آتش نوش جاويد
چنين رقصى برين دارم نگه كن

سخن هاى بايسته چندى براند
چنين گفت با نامور بخردان
كه اى پاك و هوشيار دل موبدان
سوى گرگساران و مازندران
همى راند خواهم سپاهى گران
بماند به نزد شما اين پسر
كه همتاى جانست و خون و جگر
سوى زال كرد آنگهى سام روى
كه داد و دهش گير و آرام جوى
چنان دان كه زابلستان خان تست
جهان سر به سر زير فرمان تست
ترا خانمان باد آبادتر
دل دوستانت به تو شادتر
كليد در گنج ها پيش تست

 


+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 17:51 توسط کوروش |
تازشها به تمدنها آغاز شد ( )

تازشها به تمدنها آغاز شد

جدا از اينکه تمدنها و سرزمينهای ديگر مورد هجوم و تازش قرار گرفت تجاوز به دختران و زنان نيز در مراحل مختلف دنبال شد از قادسيه نخست در هنگام خلافت عمر تا تازش صدام حسين که هم سرزمين ما ويران شد و هم مردم قتل عام شدند و نيز به بانوان و نواميس ما تجاوز شد اين تجاوز تا محاصره کمپ حجاج ايرانی در عربستان سعودی هنگاميکه آقای خمينی دستور تظاهرات را داده بود ادامه يافت و تا به امروز که دختان رعنای ما در سرزمينهای تازی تن فروشی ميکنند اين گونه تجاوزات ادامه دارد

 يا ميبايست دين جديد را پذيرفت و يا کشته ميشد

اما اگر دارايی و سرمايه ای در ميان بود، با پرداخت «جزيه» آدمی ميتوانست جانش را حفظ کند و با پرداخت مبالغ هنگفت و نجومی، برخی از خانواده های ثروتمند ايرانی توانستند درجه سيادت و آقايی را برای خودشان بخرند و به عنوان سيد «زاده تازيان» بر ديگر شهروندان و مسلمانان برتری داشته باشند.

هر چند بخشی ديگر از سادات و سيدها، تازی زاده بوده اند!

 تازيان در آميزش با ايرانيان سيادت را به فرزندانشان منتقل کرده اند.

 در شرايطی که مردم ايران زير فشار پذيرش دين و انديشه ای بودند که از شبه جزيره عربی به آنها تحميل شده بود، بسياری از ايرانيان پاک تبار و انديشمند بر آن شدند تا برای حفظ فرزندان و تبار و جانشان به ظاهر نام و شيوه ای اسلامی داشته باشند، اما در خانه و جمع خويشان مورد اعتماد بر باور کهن اوستايی و زرتشتی خويش پايدار باشند.

 ايرانيان بيشماری چنين شرايط و احوالی داشتند و دارند. 

امروزه در آستانه هزاره سوم ميلادی و هفتادويکم ميترايی با شرايط ويژه ای که در جهان پديد آمده است، ارتباطات و پيوندها و دستيابی به اطلاعاعات و آگاهيها را آسان نموده و از سويی روزبروز خشونت طلبی و برتری طلبی برخی از اديان و ايدئولوژيها، قتل و کشتارها، آزار و شکنجها بنام دين و انديشه توسط مجامع آزاد جهانی محکوم شده و ميشودو قدرتهای متمدن و انسانهای آزاده از حق گزينش و آزادی انديشه و آئين مردم جهان پشتيبانی ميکنند و از سوی ديگر وابسته به انديشه ها و اديان سياسی خشونت طلب صحراگردان و برخورداربودن از نامهای تازی موجب تبعيض و تحريمهای مردم در سراسر جهان متمدن شده و ميشود، بگونه ايکه ميليونها مسلمان در پی فاجعه يازدهم سپتامبر از شغلهای خود اخراج و بيکار شده اند ... ايرانيان پاکنهاد و نيک انديش، خويشتنداری قرنها را رها کرده و علنا وابستگی خود را به آئين کهن اهورائی، زرتشتی، مهری و ميترائی با سربلندی و افتخار اعلام ميکنند. شايان يادآوريست که بر اساس آيه  ۵۲ قرآن در سوره حج، آئين مجوسی که شامل: بودائی، زرتشتی، مانوی، مزدکی، مهری و ميترائی ميشود، دين يکتاپرست و کتابدار اوستا  شناسائی شده و هيچکس در هيچيک از کشورهای اسلامی اجازه مزاحمت و آزار پيروان آن آئينها را ندارد!

 بدينرو ما: «همبستگی فرهنگ جهانی اوستا- زرتشت » تمامی کسانيکه خود به پذيرش آئين اوستا اعتراف نموده و مواد دوازده گانه را بپذيرند را با آغوش باز پذيرا شده و آنانرا اوستائی زرتشتی شناخته و کارت هويتی آنها را با نامی که خود گزينش خواهند کرد، صادر خواهيم نمود.

 گروه پژوهش ما آماده همکاری با تمامی آرياييانی است که از ريشه و بنيان هويت خويش آگاه نيستند، گروه شجره شناسی  و آزمون انديشه ای ما اوضاع و احوال و شرايط تمامی درخواست کنندگان را بررسی ميکند

 

من آريائيم از نسل آفتاب از شهد ماهتاب

آيينی که نه حديث و روايتی در شک و جهل و بی خردی دارد و نه مقيدات و شرعياتی دست و پا گير و خدايش جزعشق و مهر و دوستی نيست و پيامبرش تو هستی و فرزندان تو و در سه کلمه نيکی در پندار و گفتار و کردار و دوازده فرمان  خلاصه ميشود
مهربان ياران با سرفرازی و افتخار به جهانيان بگوئيد که اوستايی وزرتشتی هستيد
از ايران رنگارنگ و عراق و اسرائيل و افغانستان و تاجيکستان تا کردستان بزرگ و سرسبز و آتورپات و سيستان و بلوچستان سوخته تا ارمنستان و ديگر ستانهای جهان تا اروپا و آفريقا و آمريکا و چين  ما  اوستايی وزرتشتی هستيم بس است تقيه و خويشتنداری و همرنگ جماعت خشن و نادان و خودپسند شدن
سالها پس از درگذشت پيامبر اسلام، تازيان که در هنگامه وجود پيامبرشان توانسته بودند بر تمامی قبايل و روستاهای شبه جزيره عربی چيره شوند، بر آن شدند تا با يورش به کشورهای همسايه، قدرت و ثروتشان را افزايش دهند. همچنين آنان به پيامبر قدرت و وحدت آفرينشان در لحظات پايانی زندگيش ارج و احترامی نگذاشتند. آنگاه که او در بستر مرگ از خويشان و يارانش خواست تا برايش برگی و قلمی بياورند تا او سفارش و وصيت خود را بنويسد، يارانش گفتند که او ديوانه شده و هذيان ميگويد. همچنين وقتيکه از جهان رفت، همه پيروانش پيکر او را رها کرده و به جنگ و دعوای خلافت او سرگرم شدند و برای دفنش کسی جز داماد و دخترش نبود. اين بی مهری تازيان گريبان شخصيتی را گرفته بود که همه داشت و نداشت تازيان از او آمده بود. ...
 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 12:59 توسط کوروش |
چهارشنبه سوری ( )

درود بیکران بر دوستان گرامی و همیشه مهربانم که قلبهایتان برای خاک گهربار این سرزمین پاک می تپد .

سرزمینی اهوراییمان ایران

چه زبانی شیرین تر از پارسی است و چه شعری دلپذیرترو روح نوازتر از شعر شیرین پارسی که آمیخته ای از زیباترین حس های آدمیست و از این روست که سال دیگر به سال رودکی نامگذاری گشته ...

 

 

و جشن چهارشنبه سوری :

* پيوند ايرانيان آريايي قبل از اشو زرتشت با ايزدان خود نه پرپايه جهل و ترس از آنان بلكه بر اساس مهر

و دوستي استوار بود و مردم در مقابل نعمات و سلامتي عطا شده به آنان به جشن (يَزَشْنْ = نيايش

شادمانه) مي‌پرداختند و آنان بايستي با خشنودي و شادي و پايكوبي (نه غم و سوگ‌ و گريه و زاري كه

از صفات و علامات اهريمني مي‌باشد) و در عرصه روشنايي و آگاهي به نيايش و ستايش ايزدان

مي‌پرداختند.

 

 

 

*واژه جشن يك واژه بسيار كهن ايراني است، از ريشه يز yas به معني نيايش و ستايش گرفته شده است .

 

جشن در اصل عبارت بوده است از مراسم نيايشي كه بيشتر براي يك پيروزي يا يك واقعه تاريخي يا آسماني

 

كه براي اجتماع سودي داشته است بر پا مي‌شده و مردم در زمان معيني گرد هم مي‌آمدند و به ياد آن واقعه،

 

خداوند را ستايش و نيايش مي‌كردند. اين نيايش به عنوان قدرشناسي همه ساله تكرار مي‌شده است. معمولا

 

اين نيايش‌ها با رقص‌هاي مذهبي و خواندن سرود و موسيقي همراه بوده است.

 

 

 

* يك دسته از جشن‌هاي اقوام آريايي، جشن‌هاي آتش است كه از ميان آن ها دو جشن سده و جشن چهارشنبه

سوري از شهرت بيشتري  دارد. جشن آذرگان و جشن شهريورگان نيز از جشن‌هاي آتش بوده‌اند .

 

*به اعتقاد ايرانيان هرگاه آتش افروخته شود، بيماري ، فقر، بدبختي، ناكامي  و بدي محو و ناپديد

 مي‌گردد چرا كه از آثار وجودي ظلمت و اهريمن هستند. پس افروختن آتش و بطوركنايه، راه يافتن

روشنيِ معرفت در دل و روح است كه آثار اهريمني و نحوست و نامباركي را از ميان برمي‌دارد به

همين جهت جشن سوري پايان سال را به شبِ آخرين چهارشنبه سال منتقل كردند تا با طليعة

سال‌نو خوشي و خرم و شادكام گردند. چنانكه از آثار فرهنگي و رسوم كهن ايرانيان برپا كردن

جشن و سرور و شادي بوده است و البته اين جشن و سرور و شادي كاملاً جنبه ديني، اجتماعي

و فلسفي بخود گرفته است و هدف از آن ارتقاي روح و روان و همچنين شادي تن و جسم براي

تلاش‌، كوشش و سازندگي بيشتر بوده است. ايرانيان مردماني جشن باره بوده‌اند چنانكه

 مي‌توانيم آثار آن را در كتيبه‌هاي داريوش مشاهده نمود، كه بسيار به، شادي و شادماني ايرانيان

آريايي و باورمنديهاي که جزوه آيين زرتشتي بوده، اشاره شده است واز شادي آفريده‌ي اهورا مزدا

و سوگ، اندوه و غم آفريده‌ي اهريمن نام برده شده است؛ مانند: «خداي بزرگ است ، اهورا مزدا

كه آسمان را آفريد، كه اين زمين را آفريد، كه مردم را آفريد، كه شادي را از براي مردم آفريد »

 

 

*استاد پورداود جشن پريدن از روي آتش و خواندن ترانه‌هايي در آن خصوص را زشت مي‌پندارد

چنانكه در كتاب آناهيتا مي‌گويد:« در جشن چهارشنبه سوري از روي شعله آتش جستن و

ناسزاي چون سرخي تو از من و زردي من از تو گفتن، از روزگاراني است كه ديگر ايرانيان مانند نياكان

خود آتش را نماينده فروغ ايزدي نمي‌دانستند آن چنانكه در آتش افروزي جشن سده كه به گفته

گروهي از پيشينيان ، پرندگان و چارپايان را به قير و نفت اندوده، و آتش مي‌زدند، از دوران پس از

اسلام است. »

 

 

*در زمان ساسانيان هم مراسم چهارشنبه سوري برگزار مي‌شد اما به علت تقدس آتش هرگز روي آتش

 

نمي‌پريدند بلكه به دوره اين آتش شادي و پايكوبي مي‌كردند .

 

 

 

*همچنين از لحاظ استوره شناسي ، پريدن از روي آتش را مي‌توان به گذر از آتش سياوش، براي اثبات بي

 

گناهي‌اش نسبت داد.در دوران باستان و حتي پس از آن در بسياري از تمدن‌ها ، گذر از آتش براي اثبات

 

بي‌گناهي انجام مي‌شده است.

 

 

 

 

*در گذشته‌هاي دور آرياييان به گرد آتش جمع مي‌شدند و با نوشيدن شيره گياه هوم (هَئومَه haoma) و

با پايكوبي و هلهله و شادي به قرباني حيواني (معمولاً گاو) مي‌پرداختند و بخشي از آن گوشت را به

 آتش مي‌افكندند زرتشت غريوهاي مستانه و  افكندن گوشت قرباني در آتش و آلوده كردن آن را نفي

 كرد و كشتن جانوران را به رنج، و تباه كردن گوشت آن را كاري اهريمني به شمار آورد و در برابر اينها

خشنودي و پايكوبي و شادماني از هستي و آفرينش را در گرد آتش درست و برابر با اَرْتَة (فضيلت،

سامان و نظم هستي ) و نيكوكارانه شمرد. مطابق قول و حدس استاد ذبیح بهروز چهارشنبه سوری

جشنی است مانند بیشتر جشنهای ایرانی که با ستاره شناسی بستگی تام داشته ومبدا همه ی

حسابهای علمی تقویمی بشمار می رود. در آن روز در سال 1725 پیش از میلاد زرتشت بزرگترین

حساب گاه شماری جهان را نموده و کبیسه پدید آورده و تاریخ های کهن را درست و منظم کرده است؛

پس به نظر ایشان در سال 1725 پیش از میلاد،شبی که در روز آن زرتشت تاریخ را اصلاح کرده است،

به یادبود آن ، همه ساله مردم ایران جشن بزرگی بر پا کرده و با آتش افروزی،شادی خود را آشکار و

اعلام کرده اند و آن رصد و اصلاح تاریخ تا کنون در هیأت و یادمان چهارشنبه سوری ( شب جشن

سوری) یا جشن سوری باقی و  جاری مانده است.

 

 

* شواهد دلالت بر آن دارد كه اين جشن از اوايل قرن هفتم هجري به دست فراموشي سپرده شد، سپس با

عناويني ديگر از سده‌هاي دهم معمول شد.

 

 

*هاشم رضي  در كتاب گاه شماري و جشن‌هاي ايران باستان، درباره چهارشنبه سوري مي نويسد:" ايرانيان

در يكي از چند شب آخر سال جشن سوري را كه عادت و سنتي ديرينه بود، با آتش‌افروزي همگاني برپا

مي‌كردند.

 

 

*آقاي هاشم رضي تاريخ برگزاري جشن سوري را در ايران باستان از سه مرحله بيرون نمي‌داند يا در

شب بيست و ششم از ماه اسفند، يعني در نخستين شب از پنجة كوچك يا نخستين شب از ده‌شب

و روز فروردگان قراردارد، يا در اولين شب پنجه بزرگ يا پنجة«وه» كه پنج روز كبيسه است و نخستين

شب و روز جشن هَمَسْپتْمَدَم و آخرين گاهنبار و جشن آفرينش انسان است.

 

 

 

*جشن سوري در قدمت برابر است با اعتقاء آريايي‌ها و به ويژه مردم ايران‌زمين به فروهرها يعني  ارواح

پاك‌نیاکان.

 

 

*که البته بايد ريشه آن را در اوستا و گاتهاي زردتشت پيدا كرد چنانكه در فروردين‌ يشت پاره 49 آمده

« فروهر‌هاي نيك تواناي پاك در هنگام) جشن گهنبار) همسپتمدم از آرامگاه خود به سوي زمين فرود

آيند و ده شب پي در پي از براي آگاهي يافتن از بازماندگان در اين سرا بسر ‌برند.» » .   آتش را

مي‌ستايم كه آفريده‌ي پاك  اهورا مزدا مي‌باشد» پس تقدس آتش به دلیل آفریده شدن آن

توسط  اهورامزدا بوده و خودِاتش به منظور یاری و استمداد جُستن ستايش نمي‌شده است.

 

 

*مي‌توان مدعي شد كه در يكي از چند شب آخر سال ايرانيان جشن سوري را كه عادات و سنتي

قديم آنان بود، با آتش افروزي همگاني بر پا مي‌كردند، بي گمان سالي كه اين جشن به شكلي گسترده و فراگير برقرار بود، مصادف با شب

 چهارشنبه شده و چون در روز‌شماري و فرهنگ تازيان ، چهارشنبه نحس و نامبارك و بديمن محسوب

مي‌شده است از آن تاريخ به بعد شب چهارشنبه آخر سال را با جشن سوري به شادماني پرداخته و

به اين وسيله از نابودی این جشن توسط اعراب جلوگیری کنند.

 

 

* در گاهشماری ایرانیان هر یک از30 روز ماه  نامی ویژه داشته است ( امرداد ، دی بآذر، آذر ، ... ، سروش ، رشن ، فرودین ، ورهرام ،

... ، شهریور ، سپندارمزد ، خورداد  و..) .

*استاد پورداود در این باره می نویسد:" آتش افروزی ایرانیان در پیشانی نوروز از آیینهای دیرین است .

شک نیست که افتادن این آتش افروزی به شب آخرین چهارشنبه ی سال ، پس از اسلام رسم شده

 

است...روز چهارشنبه یا یوم الاربعاء نزد عرب ها روز شوم و نحسی است... ".

 

*بي‌گمان فلسفه انطباق جشن سوري با چهارشنبه و اينكه جشن سوري ايراني چگونه

نحوست و شومي چهارشنبه را از بين مي‌برد، مي‌تواند اين باشد كه آتش در نزد ايرانيان آريايي

مظهر روشني‌، پاكي ، طراوت ، سازندگي و تندرستي و در نهايت مظهر اهورا مزدا «خداوند» است،

بيماريها ، زشتي‌ها ، بديها و همة آفات و بلايا در عرصه تاريكي و ظلمت مظهر و نماد اهريمن

مي‌باشند‌.

 

 

برخي آيين های جشن چهارشنبه سوري

 

خواجه پیروز (آتش افروز)

 

چند روز پیش از نوروز مردمانی به نام آتش آفروزان که پیام آور این جشن اهورائی  بودند به شهرها و روستاها می رفتند تا مردم را برای این آئین آماده کنند. آتش افروزان ، زنان و مردانی بسیار هنرمند بودند که با برگزاری نمایش های خیابانی، دست افشانی ها ، سروده ها و آوازهای شورانگیز به سرگرم کردن و خشنود ساختن مردمان می پرداختند. هدف آنها انتقال نیروی فزاینده و نیک به مردمان برای چیره شدن بر غم و افسردگی بود. آنها که زنان و مردان شادی بخش خوانده می شدند در روزگار ما هنوز نمود  کوچکی از خود را زیر نام خواجه پیروز یا حاجی فیروز زنده نگاه داشته اند که البته از هنرمندی زن یا مرد آتش افروز در  دوران  گذشته بسیار دور است.

 از هفت روز پیش از نوروز تا دو هفته پس از نوروز با پدید آمدن تاریکی شامگاه، آتش افروزان در تمام نقاط شهر و ده آتش می افروختند که آن را تا برآمدن خورشید روشن نگاه می داشتند. دختران و پسران دور آتش گرد می آمدند و به پایکوبی و سرود خوانی و پرش از روی آتش می پرداختند. این آتش ، نماد و نشانه ی  نیروی مهر میترا و نور و دوستی بود.

آیین آتش افروزی تا روزگار ما بر جای مانده و نام "چهار شنبه سوری" بر خود گرفته است.

 

 

 

 

بنا بر باور ایرانیان ، هنگام جشن سوري می بایست از خانه بيرون رفت و همپای  دیگر مردمان جشن

 گرفت  و شاد و سرخوش بود تا سا ل جديد همراه با شادی  و پیروزی باشد.

فرهنگ ایرانی همواره ستایشگر و پاسدار شادی بوده است.

بسياري از مراسم كنوني كه در پايان سال يا چهارشنبه سوري باقي‌ مانده است كنايه از اهداي نذور و

فديه ارواح و فروهرها مي‌باشد ودر اين شب سال، به زيارت اهل قبور رفتن و نذري جهت اموات دادن و

مراسم آتش افروختن بر بام‌ها؛هنوز ميان زرتشتیان و بسياري از مردم روستاها جهت راهنمايي

فروهرها مرسوم می باشد؛ اهداي آجيلِ مشكل‌گشا كه همان لُرْك lork يا آجيل هفت مغز زرتشتان

است ،و مراسم فال كوزه و كجاوه بازي و شال اندازي و ... ميان مردم آذربايجان و ...، جاي پاي

مشخصي در رسوم ايرانيان قديم دارد.

 

                                            لُرْك يا آجيل مشكل گشا:

 

يكي از مراسم قابل توجه در شب چهارشنبه سوري ، فراهم آوردن آجيل مشكل گشاست. زرتشتيان به اين آجيل هفت مغزينه لرك مي‌گويند.
اين آجيل كه به آجيل گهنبار هم معروف است شامل هفت مغزينه يا ميوه خشك است: پسته، بادام، سنجد، كشمش، گردو، انجير و خرما كه گاهي در لابه‌لاي اين آجيل تكه‌هاي كوچك نبات و نارگيل هم ديده مي‌شود.

 

آتش‌افروزي

غروب آخرین سه شنبه ی  سال زمان ویژه ای براي آتش‌افروزي و پريدن از روي آتش است. در این شب

ایرانیان  در گوشه و کنار کوی و برزن ، آتش های بزرگ می افروزند ( هفت بوته ی آتش به نشانه‌ي

هفت فرشته و امشاسپند ) و دور آن به رقص و پایکوبی می پردازند .

 

                                                فال گوش 

فال كوزه و فال‌گوشي ايستادن نيز امروزه جاي پاي مشخصي در گذشته‌ها دارد بي‌گمان در روزگاران

گذشته نه فقط دوشيزگان بلكه كليه جوانان به زير بام‌ها در جاهاي خلوت مي‌ايستاند به اميد اينكه در

چنين ايامي كه فروهرها به زمين نزول كرده و ميان خان و مان خود وارد شده‌اند آنان را به نجوا از

آينده‌شان آگاه سازند‌. چون بر آن بودند كه ارواح از آينده اطلاع دارند و امروزه اين رسم و سنت به شكل

فال‌گوش ايستادن دوشيزگان باقي مانده است.

 

قاشق زنی

       رسم ديگر قاشق‌زني است. بدین گونه كه زنان و  پسران جوان چادر بر سر مي‌ كنند، روي خود را مي‌گيرند و به  خانه ی همسايگان و آشنایان مي ‌روند.  صاحبخانه از آوای قاشق‌هايي كه به كاسه مي‌خورد، در خانه را باز مي ‌كند و آجيل چهارشنبه‌سوري، شيريني، شكلات، نقل و گاه  پول در كاسه ی آنها مي‌ ريزد.

 

                                              شال اندازی

 

در بسیاری روستاها به ویژه آذربایجان و مرکز ایران ، پسران جوان از روی بام خانه ی نامزد خود شال به پایین می اندازند و دختران در گوشه ی شال ، شیرینی و آجیل و... می گذارند.  این رسم را شال اندازی گویند. در روستاهاي لرستان ، مردان جوان قبل از غروب اسب‌هايشان را بيرون مي‌آورند و نمايشي اجرا مي ‌كنند. در شهرهاي ديگر، پسران براي ايجاد هياهو دست به کارهایی شگفت انگیز مي ‌زنند.  كوزه‌هاي گلي را با باروت پر کرده ، فتیله ای در آن قرار داده و روي آن را مي‌كوبند تا سفت شود ؛ سپس  با افروختن فتيله اینگونه به نظر مي ‌رسد كه از كوزه آتش بيرون مي ‌جهد . گيلاني‌ها خاكستر آتش‌افروزی جشن سوری را بامداد چهارشنبه ، پاي درخت‌ها مي‌ريزند و باور دارند كه درخت ها بارور مي‌شوند. پختن آش ، خوردن آجيل چهارشنبه سوری ، کوزه شکستن و گره گشا و دفع چشم زخم و بخت گشايی و شب نشينی ، همه از مراسم اين شب فرخنده است. 

 

 



                                    اهداي آجيل و شيريني در شب جشن سوري :

در آذربايجان رسم كجاوه‌اندازي و در روستا‌هاي نزديك تهران رسم شال‌اندازي از شب‌هاي نزديك عيد

 نوروز و شب چهارشنبه سوري كنايه از نياز و فديه به فروهرهاست و آن چنين است كه در اين شب

جوان‌ها جعبه‌هاي كوچكي با كاغذ‌هاي رنگين به شكل كجاوه مي‌سازند و ريسماني به آن مي‌بندند و بر بام

 خانه‌ها ‌مي‌برند. و كجاوه را از كنار پنجره‌ها يا از سوراخ بالاي بام مي‌‌آويزند و صاحب‌خانه شيريني و

خشكباري را كه قبلاً به همين منظور تهيه كرده است در كجاوه مي‌اندازد. همچنين رسم قاشق‌زني در تهران

و بسياري از جاهاي ايران كه شكل‌ديگري از كجاوه‌اندازي است به يادگار مانده است.

 

مراسم چهارشنبه‌سوري در گيلان يكي از بزرگترين و مهم‌ترين مراسم كهن است كه همه‌ي مردم با اعتقادي

بسيار، آن شب را شب برگشت روان درگذشتگان (فروهرها) ،شب درخواست و حاجت و رسيدن به آرزوها

مي‌دانند. آنان معتقدند كه روان‌هاي در‌گذشتگانِ نياكانشان در آن شب به خانه‌هاي خود باز مي‌گردند و افراد

 خانه براي خوشنودي آنان و كمك خواستن از آنان براي بسياري از امور زندگاني و برآوردن نيازها‌، خانه

و پيرامون آن را پاكيزه كرده و هفت نوع غذا آماده مي‌كنند. از جمله مراسم ديگر مردم گيلان برافروختن

آتش در بلند‌ترين جاي خانه‌، خانه‌تكاني‌، خريد آينه و اسپندِ هفت‌رنگ و گمَج (ظرف سفالي) جستجوكردن

چهارشنبه خاتون در آبها، خرس بازي‌، برگذاري مراسم عمو نوروز ، تفأل و فال زني‌، قاشق زني و ...

مي‌باشد. شبهاهت بسيار زياد اين مراسم و سنت در اين شب از آذربايجان تا خراسان و از شمال تا جنوب

ايران در هر كوي و برزني نشان از ريشه‌ تاريخي و باستاني و اهورايي و ديني اين جشن در ميان ايرانيان

باستان و آريايي دارد.

 

 

 

در كردستان و ميان كردها‌، با وضوح بيشتري جشن سوري يا جشن آخر سال در همانندي با جشن سوري

باستان و ايام فروردگان باقي مانده است‌. همانندي‌هاي آن به قول آقاي هاشم رضي شگفت ‌آور و موارد آن

چنين است كه مراسم در آخرين شب سال برگزار مي‌شود، كه جشن آخرين گاهنبار يا همستپتمدْم  است كه

جشن آفرينش انسان مي‌باشد و به نوروز مربوط نيست چون دءنای است و پيش از آغاز سال فصلي برگزار

 مي‌گردد. مراسم راز و ري و كنايت آميز با تاريك شدن آفتاب و با افروختن آتش شروع مي‌گردد . اين آتش

را هم، در كوي و برزن مي‌افروزند و به گرد آن شادي و پاي‌كوبي مي‌كنند. و در مرحله‌ي دوم به روي

بام‌ها مي‌افروزند كه هنوز در ميان زرتشتيان مرسوم است و در شب آخر سال سفره‌ي رنگيني مي‌گستردند با

بهترين خوراك‌ها و تشريفات، و لازم بود بوي بهترين خوراك در خانه پراكنده باشد و معتقد بودند و هستند

 كه روان درگذشته‌گان (فَرْوَهَرها )‌ به خانه‌هاي خود نزول كرده و از ديدن آن همه نعمت‌و فراواني و

پاكيزگيِ بازماندگان شاد مي‌شوند و از اينكه آنان را فراموش نكرده و مراسم و آئين به جاي مي‌آورند در حق

بازماندگان دعاي خير كرده و آنان را نيرو و بركت مي‌بخشند.

 

 

نوشته های بالا گوشه ای اندک از آن دانشی است که هر ایرانی باید - باید آن را بداند تا بتواند نه تنها هویت و فرهنگ خود را نگهداری کند بلکه با نگرشی ژرف و نه نگرشی نمادین به برپایی درست این جشن باستانی ارزنده بپردازد .

آتش در تمامی نگرش های بشری جایگاه ویژه ای داشته و از ابتدای یافته شدنش به وسیله ی انسان جایگاهی والا یافت و این در حالی بود که در ادیان به گفته ی خود آسمانی نیز جایگاه انکار ناپذیری داشته چه در دین زرتشتی که به بهترین شکل با احترام به آتش و خاک و آب و باد ( 4 عنصر حیاتی) به سپاسگزاری از خدا پرداخته و چه در دین اسلام که آتش را یکی از مجازات های آخرت دانسته که نقش پاک کنندگی دارد و همچنین در مسیحیت و یهود نیز به همین شکل...

 

گاهنبار: تقسیم سال زرتشتی به شش فصل را که یادآور شش مرحله آفرینش می باشد، را گاهنبار می گویند.فصل= گاهنبار

 

 

ما ایرانیان از دیر باز آموخته ایم که باید به آفریده های پروردگارمان ارج نهیم . به آتش ، آب ، خاک ، باد ... و انسان ها  . با برگزاری جشن های سپاس از پروردگار و ارج نهی به یکدیگر و رعایت حقوق دیگران ما ایرانی خواهیم بود ...

 

 

پی نوشت

 

در نوشتار این متن ، اساس بررسی آیین مهر در ایران باستان است لازم است نکته ای آشکار گردد .

 

در ایران باستان نه تنها هر روز ماه نامی داشته ، تقسیم بندی ماه به هفته نیز در آیین مهر آمده . بنابراین 2 نکته از این نوشتار آشکار می گردد :

 

 

1-     نام درست این جشن چهارشنبه سوری می باشد

 

 

2-     شوربختانه بسیاری از نوشتارهایی که انگاشته می شود تقسیم بندی ماه به هفته را برگرفته از دگر فرهنگ ها می دانند اما به تمامی پژوهش گران و دوستداران فرهنگ سفارش می کنم تا به بررسی آیین مهر در ایران باستان بپردازید تا متوجه شوید که بسیاری از فرهنگ هایی که امروزه در جهان حکمفرماست از ایران بوده.


+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 23:7 توسط کوروش |
ذوالقرنین درقران کیست ( )

کوروش بزرگ به روایت کتب مقدس

تورات:در تورات ، کتاب مقدس یهودیان ، کوروش بزرگ به عنوان ناجی قوم یهود به دفعات ذکر شده است . و این افتخاری برای ما ایرانیان است.

که مرقد مطهرشان در شوش است نسبت داده شده و آن را در تورات فصلی است که به دانیال نبی سفر دانیال می نامند. در ایام اسارت بنی اسرائیل ٬ بلا و بیچارگی در آنها افتاده بود ٬ شهرهایشان خراب و قومیت آنان متزلزل گردید و معبد مقدسی که مورد تکریم آنها بود بدست بابلیان افتاد . یهود از این واقعه بی اندازه غمگین و نا امید شده و نمی دانستند چه وقت ٬ چگونه و به دست چه کسی از این شب سیاه اسارت رها می شود. چنین بر می آید که در آن روزهای سیاه ٬ دانیال پیغمبر ظهور می نماید و با پیش بینی ها ٬ تعبیر خواب و غیبگویی های عجیب خود به پادشاهان بابل نزدیک می شود . سلاطین او را به دربار خود راه داده گرامی داشتند و بالا دست غیبگویان و ساحران نشاندند .
رویای دانیال که حاوی خبر آزادی یهود است بدین صورت است که:در سال سوم از جلوس پادشاه "بیلش فر" من در شهر "سوس هیرا" از نواحی عیلام در کنار رود" اولائی" بودم برای بار دوم رویایی به نظر من رسید . در این رویا دیدم که قوچی در کنار رود ایستاده و دو شاخ بلند دارد ٬ این دو شاخ یکی بطرف پشت او خم شده بود ٬ قوچ با دو شاخ خود غرب و شرق و جنوب را شخم می کرد و می کند . هیچ حیوانی نبود که در برابر او ایستادگی کند . بنابراین هرچه می خواست می کرد . در همین حال که من در فکر انجام کار این قوچ بودم متوجه شدم که یک بز کوهی از طرف مغرب در حالی که زمین را با شاخ خود می کند پیش می آید ٬ میان پیشانی این بز یک شاخ بزرگ و عجیب کاملا پیدا بود . کم کم بز کوهی به قوچ دو شاخ نزدیک شد و سپس خشمناک بر او تاخت و در این حمله دو شاخ او را شکست و قوچ دو شاخ در برابر او از مقاومت عاجز ماند . کسی هم نبود که قوچ را از چنگالش رهایی دهد . (( سفر دانیال ۸-۱ ))
آنگاه همین کتاب از قول دانیال می گوید : جبرئیل بر او نازل شد و رویای دانیال را بدین نحو تفسیر کرد که : قوچ ذوالقرنین نماینده اتحاد دو گروه ماد و پارس است . یک نفر پادشاه قوی بر این دو کشور حکمرانی می کند . بطوری که هیچ دولتی قادر به مقاومت در برابر او نخواهد بود . اما بز کوهی یک شاخ که بعد از قوچ پیدا شده مقصود از آن مملکت یونان است و شاخ برجسته میان پیشانی او دلالت بر اولین پادشاه آن سرزمین می کند . (( ۱۹-۲۲ ))
به روایت تورات ٬ این پیش گوئی دو کشور ماد و پارس را با دو شاخ مجسم می کند و وقتی که این دو یکی و متحد شدند شخصیت آن دو کشور به یک قوچ دو شاخ( قوچ ذوالقرنین )نماینده شده است . آن بز کوهی تک شاخ که این قوچ را مقهور خواهد کرد به اسکندر تعبیر شده و اوست که بالاخره توانست سالها پس از کوروش آخرین پادشاه هخامنشی را شکست دهد. چیزی که لازم به تذکر است این است که کلمه قرن در زبان عربی و عبری هر دو یکی است و وصف این قوچ که به زبان عربی ذوالقرنین(صاحب دو شاخ) می شود در زبان عبری به لوقرانیم آمده که همان معنای ذوالقرنین را می دهد. در رویای دانیال به یهود بشارت داده شده که پایان دوره اسارت و بردگی و آغاز زندگی آزاد و آبرومند آنان روزی خواهد بود که شخصیت ذوالقرنین پدیدار شود یعنی دو کشور ماد و پارس با هم متحد شده با بابل به دشمنی برخاسته و یهودیان را آزادی بخشد . چند سال پس از پیشگوئی دانیال ٬ این پادشاه که ایرانیان او را کوروش ٬ یونانیان سایرس و یهودیان خوروش می نامند ظهور کرد . دو کشور ماد و پارس را متحد ساخت و بعد به بابل هجوم برد و بدون زد و خورد به آن شهر وارد شد ٬ آنان را به کنعان (فلسطین امروزی) باز گرداند و معبد مقدس را بنا کرد.
در تورات باز غیر از سفر دانیال در دو سفر دیگر( یشعاه ٬ یرمیاه ) نیز پیشگوئی هایی هست که در سفر اول نام کوروش بزرگ عینا آ مده است (در صورت عبری "خوروش" ). داستانهای دیگری غیر از داستان فتح بابل در مورد کوروش در تورات آمده است که در متن آنها به قوم وحشی "گوگ و ماگوگ"(در عربی یاجوج و ماجوج) اشاره شده است ٬ که علاقمندان می توانند برای مطالعه آنها به تورات مراجعه کنند. از کوروش در کتب آسمانی و تاریخی همواره به نیکی یادشده است .ضمنا یادآور می شویم که یادی از اسکندر مقدونی در تورات نیست.

حکاکی انسان بالدار در پاسارگاد(Pasargade) که حدود یک و نیم قرن پیش توسط باستانشناسان غربی کشف شد ظاهرا وجه تقدس کوروش را در نظر مردم آن زمان یادآور می شود. در بالای این اثر به سه زبان زنده آن دوران نوشته شده بود " من کوروش پادشاه ایرانم ..." که امروز کاملا از بین رفته اما اسنادِ آن موجود است . سبک هنری خاص این اثر مربوط به دوره قبل از تخت جمشید است . به شاخها( قرن ) دقت کنید که نمادهای عجیبی را در بر گرفته اند.

قرآن کریم:

بسم الله الرحمن الرحیم

و یسئلونك عن ذى القرنین قل ساتلوا علیكم منه ذكرا. اگرچه نام کوروش بزرگ در قرآن(Qur'an) صراحتا برده نشده اما شواهد و قرائن تاریخی و مذهبی و منطقی بسیاری نشان از این حقیقت دارد که ذوالقرنین قرآن همان کوروش بزرگ است و این افتخاری دیگر برای ما ایرانیان رقم می زند. البته مسکوت ماندن این مسئله ریشه های تاریخی و سیاسی فراوان دارد. در قرون اولیه پس از اسلام ٬ بسیاری از دانشمندان ایرانی به اشتباه ذوالقرنین را " اسکندر" تفسیر کرده اند ٬ اما بعدها ثابت شد که ذوالقرنین قرآن ٬ بنا بر آیات خود قرآن ٬ قطعا اسکندر نیست. در قرن معاصر ٬ در زمان حکومت پهلوی ٬ به لحاظ اسلام ستیزی ٬ و پس از انقلاب اسلامی به دلیل آریایی گریزی این مسئله پوشیده ماند! (بالاخره از ماست که بر ماست!)
مفسران عصر جدید از جمله مولانا ابوالکلام محیی الدین احمد آزاد ( ۱۹۵۸-۱۸۸۸) وزیر فرهنگ سابق کشور هند و از نزدیکان گاندی در تفسیر معروفش به اردو بنام « ترجمان قرآن » ( که استاد باستانی پاریزی رساله او را با شرح و بسط لازم به فارسی ترجمه کرده : « ذوالقرنین یا کوروش کبیر» ) ٬ مفسر بزرگ حضرت علامه طباطبائی صاحب المیزان و آیت الله مکارم شیرازی صاحب تفسیر نمونه ، و بعضی از قرآن پژوهان از جمله شادروان خزائمی صاحب « اعلام القرآن » و زبانشناس بزرگ معاصر آقای دکتر فریدون بدره ای در کتاب « کوروش کبیر در قرآن مجید و عهد عتیق » و بسیاری دیگر ٬ هر یک به نوعی درباره ذوالقرنین تحقیقات علمی به انجام رسانیده اند که یکی بودن ذوالقرنین قرآن کریم و کوروش از آنها نتیجه گیری می شود.
در سوره کهف آیات ۸۳ تا ۹۸ به نام و بعضی اعمال ذوالقرنین و ویژگیهای شخصیت وی اشاره شده است . سبب نزول سوره كهف این بود كه مخالفان حضرت محمد(ص) از قبیله قریش ٬ سه نفر را نزد قبیله یهودی نجران فرستادند تا از یهودیان آن دیار مسائلى را بیاموزند و با آن رسول خداصلى الله علیه وآله را بیازمایند. این سه نفر به سوى "نجران" حركت كرده و جریان را با علماى یهود در میان گذاشتند.
یهودیان گفتند: سه مساله از او بپرسید، اگر آن طور كه ما مىدانیم پاسخ داد، در ادعایش راستگوست. گفتند: آن مسائل چیست؟ جواب دادند كه اول از او از احوال جوانانى بپرسید كه در قدیم الایام بودند و از میان مردم خود بیرون شده و غایب گشتند و در غیبتگاه خود خوابیدند. از او بپرسید چقدر خوابیدند؟ نفراتشان چند بود؟ چه چیز از غیر جنس خود همراهشان بود؟ و داستانشان چه بود؟ دوم از او بپرسید داستان موسى كه خدایش دستور داد از یك عالم پیروى كن و از او تعلم گیر چه بود؟ آن عالم كه بود؟ موسى چگونه از او پیروى كرد؟ و سرگذشت موسى با او چه بود؟ سوم اینكه از او از سرگذشتشخصى بپرسید كه میان مشرق و مغرب عالم گردید تا به سد یاجوج و ماجوج رسید. او كه بوده؟ و داستانش چگونه بوده است؟
فرستادگان قریش به مكه بازگشتند و نزد ابوطالب جمع شدند و گفتند: پسر برادرت ادعا مىكند كه اخبار آسمانها برایش مىآید ، ما از او چند پرسش مىكنیم ، اگر جواب داد ، مىدانیم كه راستگو است، وگرنه مىفهمیم كه دروغ مىگوید! ابوطالب گفت: هر چه دلتان مىخواهد بپرسید! خداوند در پاسخ به سوالاتی که یهودیان از کتاب مقدس خود به قریش آموخته بودند ، سوره کهف را بر خاتم انبیا حضرت محمد(ص) نازل کرد که شامل سه داستان اصحاب کهف ، همراهی موسی و خضر ، و داستان ذوالقرنین است. در قرآن از ذوالقرنین به نیکی یاد شده است و داستان او در قرآن شامل چند بخش اصلی است:
مُلک حق در روی زمین به حکم خدا: و از تو اى پیامبر درباره ذو القرنین سؤال مىكنند، در پاسخ ایشان بگو به زودى بخشى از سرگذشت او را براى شما بازگو مىكنم. ما او را در روى زمین قدرت و حكومت دادیم و اسباب هر چیز را در اختیارش گذاشتیم. ذو القرنین از این امکانات استفاده كرد و راه سفر را در پیش گرفت.
سفر به غرب دنیا: تا به غروبگاه آفتاب رسید. در آنجا چنین در نظرش مجسم شد كه خورشید در چشمه یا دریایى تیره و گلآلود فرو مىرود و در آنجا مردمى را دید كه ترکیبی از انسانهاى نیك و بد بودند. گفتیم اى ذو القرنین، آیا مىخواهى مردمان بدشان را مجازات كنى ، یا روش نیكویى در مورد آنها انتخاب مىنمایى؟ ذو القرنین گفت: ما كسى را كه ستم ورزیده مجازات خواهیم كرد; سپس او به سوى پروردگارش باز مىگردد و خداوند او را مجازاتى شدیدتر خواهد نمود. و اما كسى كه ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد، پاداشى نیكوتر از استحقاقش خواهد داشت و ما به فرمان خود، او را به كارى آسان واخواهیم داشت.
سفر به شرق دنیا: سپس بار دیگر از وسایلى كه در اختیار داشت به درستی استفاده كرد و به طرف مشرق حركت نمود. همچنان به راه خود به طرف مشرق ادامه داد تا به صحرایى نزدیك به محل طلوع خورشید رسید. در آنجا دید كه خورشید بر جمعیتى طلوع مىكند كه برایشان در برابر تابش آفتاب، هیچگونه پوشش و سایبانى قرار نداده بودیم.(ظاهرا این قوم ابتدایی صحرانشین فن ساخت لباس و خانه نداشتند)آرى، ذو القرنین این چنین بود! و ما به خوبى از امكانات و فعالیتهاى او آگاه بودیم.
سفر به طرف كوههاى یاجوج و ماجوج: باز از وسایل مهمى كه در اختیار داشت استفاده كرد و به قصد سفر حركت نمود. همچنان راه خود را ادامه داد تا به میان دو كوه رسید و در كنار آن دو كوه ، قومى را یافت كه هیچ سخنى را نمىفهمیدند(خیلى ساده لوح بودند)آن گروه - وقتى ذو القرنین را با آن شوکت و توانایى دیدند - به او گفتند: اى ذو القرنین، طایفه یاجوج و ماجوج در این سرزمین فساد مىكنند، آیا حاضرى خراجی از ما بگیرى و میان ما و آنها سدى ایجاد نمایى؟! ذو القرنین در پاسخ آنان گفت: اموال و امكاناتى كه پروردگارم در اختیارم گذاشته ، از آنچه شما پیشنهاد مىكنید بهتر است. بنابراین من از شما اجر و مزد نمىخواهم! فقط مرا با نیروى انسانى كمك كنید تا میان شما و آنها سد محكمى ایجاد نمایم!
ساختن سد : در ابتداى كار سدسازى، ذو القرنین چنین دستور داد: قطعات بزرگ آهن برایم بیاورید و آنها را روى هم بچینید تا اینكه كاملا میان دو كوه را بپوشانند. بعد گفت: در اطراف آن آتش بیفروزید و در آن بدمید.آنان چنین كردند تا قطعات آهن سرخ و گداخته گردید. اكنون مس مذاب برایم بیاورید تا روى این بریزم!(ساخت چنین سدی در آن زمان از فن آوری بسیار بالایی برخوردار بوده است) و به این ترتیب، سدى آهنین در مقابل یاجوج و ماجوج ایجاد كرد،پس از آن دیگر آن گروه مفسد قادر نبودند از روى آن عبور كرده یا راه نفوذ و حفرهاى در آن ایجاد كنند. ذو القرنین در پایان كار سد گفت: این سد خود نعمت و رحمتى از پروردگار من است! گمان نكنید این یك سد جاودانى و ابدى است، بلكه آن زمان كه وعده پروردگارم فرارسد، آن را در هم مىكوبد و به یك سرزمین صاف و هموار مبدل مىسازد و وعده پروردگارم حق است و تحقق خواهد یافت.
با توجه به تفاسیر این آیات توسط دانشمندان برجسته علوم قرآنی ، علت نزول آیات در جدال قریش و پیامبر(ص) و در نظر داشتن روایات توراتی و آشنایی یهود با کوروش ، و قیاس تاریخی شخصیت کوروش با دیگر فرمانروایان(مثلا اسکندر مقدونی)چنین بر می آید که ذوالقرنین قرآن همان ذوالقرنین تورات یعنی کوروش کبیر شاهنشاه ایران می باشد. که در زیر اختصارا به این مقایسه ها می پردازیم:
از آیات قوق چنین برداشت میشود که اول ذی القرنین مردى مؤمن به خداوند و روز قیامت و متدین به دین حق بوده است. در قرآن مستقیما به نبوت او اشاره نشده است پس در نبوت او شک است. اما احادیثی در دست است که به نوعی ختی تایید نبوت ذوالقرنین نیز هست. از امام محمد باقر(ع) روایت است که خداوند هیچ پیامبری را به سلطنت مبعوث نگردانید به جز چهارکس پس از زمان نوح: اول ایشان ذوالقرنین است و دیگر داوود و سلیمان و یوسف. از تاریخ نیز چنین بر می آید که کوروش فردی موحد و خداپرست و انسان دوست بوده است. ذوالقرنین قرآن اگر بر قومی مسلط می شد به عدالت با آنان رفتار می کرد و کوروش هم همینطور . بنا به قول هرودوت مورخ شهیر یونانی « کوروش فرمان داد تا سپاهیانش جز به روی جنگجویان شمشیر نکشند و هر سرباز دشمن که نیزه خود را خم کند نکشند ، طوریکه توده ملت ، مصائب جنگ را احساس نکردند » و حتی بر پادشاهان اسیر از جمله کروزوس پادشاه تجاوزگر لیدیه رحم اورد و او را بخشید و از ملتزمان رکاب خویش قرار داد . کوروش پادشاهی سخی و کریم و ملایم بود و حرص مال اندوزی نداشت.اما این موارد از نظر تاریخی در مورد اسکندر صدق نمی کند و غیرممکن است که در قرآن کریم از فردی خورشیدپرست و خونریز به نیکی یاد شود.
دوم- به تصریح قرآن شروع لشکر کشی ذوالقرنین به سمت غرب بوده است. و حال آنکه مسیر لشکر کشی اسکندر از غرب به شرق بوده است.
سوم ذوالقرنین پس از لشکر کشی به مغرب ، متوجه سمت مشرق شده و به سمت مشرق لشکر کشی کرده است که از نقطه نظر تاریخی با لشکر کشی کوروش به مکران و سیستان و حدود و حوالی بلخ انطباق دارد و ظن قوی این است که کوروش در این سفر ، بلاد سند را هم فتح کرده است و ایرانیان ، سند را هند می نامیده اند و از این جهت در کتیبه داریوش ، نام هند نیز در میان نامهای ممالک بیست و هشت گانه مفتوحه ذکر شده است.
چهارم ذوالقرنین قرآن با قومی وحشی یاجوج و ماجوج مواجه شده است و این با رفتن کوروش به سمت شمال و کوههای قفقاز و نبرد با اقوام وحشی « سکا » انطباق دارد. در اینجا کوروش اقوام وحشی را عقب راند و در معبر « داریال » ( تنگه داریول ) که معبری بوده است که از آن راه به اقوام مجاور تعدی و تجاوز می کردند ، سدی با آهن و مس می سازد و شک نیست که این دیوار همان سدی است که کوروش بنا نهاده است.

این سد در منابع قدیمی ارمنی "بهاک گورائی" (ՎահակԳորայի) یا "کابان گورائی" خوانده شده است که به معنای "دربند کوروش" یا "گذرگاه کوروش" هستند که این دلیلی است بر اینکه کوروش آن سد را ساخته است. در منابع گرجی به آن سد، دروازه آهنین می گویند. رود کورا (Kura) که در نزدیکی این سد جریان دارد نیز از قدیم با نام کورا شناخته می شد که از نام کوروش اقتباس شده است. یونانیان به این رود سایرس (Cyrus) می گفتند، که یونانی شده نام کوروش است. این دلایل برای اثبات اینکه این سد را کوروش ساخته است کافی به نظر می رسند.

 


+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 22:16 توسط کوروش |
( )

دوازده فرمان اوستا

           

 یک - باور به يکتائی، مهربان،دانائی، توانائی، نيکی و پاکی اهورامزدا معمار هستی بخش

 دوـ باور به شرارت اهريمن بدانديش و ناپاکی او و نبرد دائمی وی با اهورامزدا از طريق انسان وباور به نبرد پايدار پويائی نوپردازی با کهنه و خرافه پرستی و نيرنگ ودروغ و دشنام

سه ـ باور به پيام آوران خرد، عشق، آگاهی، روشنائی، بهزيسی، مهر، زندگی بخش و بهساز هستی از  مهر، ميترا، زرتشت تا سوشيانت، رهاننده،  بودا، مانی و مزدک

چهار ـ باور به بازگشتی ديگر برای ياداشت و پادافره روانهای رها شده

پنج ـ باور به درستی و راستی با ياران و نيکی در پندار و کردار و گفتار برای جهانيان
شيش ـ باور به امشاسپندان    مهرورزان و مهرگستران
هفت ـ باور به پاک و نيک و به بودن گوهر آدمی از هر آئين و تيره و تبار و رنگ و جنس و ميهنی و آدمی پاکيزه ترين ـ مقدس ترين ـ گوهر هستی است و هيچ قداستی ورای او نيست

هشت ـ باور به نيکوکاری و دستگيری نيازمندان، ناتوانان و بينوايان و تلاش برای گسترش آسايش آرامش بهزيستی تندرستی راستی انسانسالاری برابری و آزادی و دادگستری و مهربانی و خردگرائی در جهان

نه ـ باور به پاکداری و پرستاری آب و هوا، خاک و آتش و بهداشت محيط زندگی
ده ـ باور به نيک انديشی و نيک نگری، نوپردازی نوخواهی با بزرگ داشتن انديشه ها و ابتکارات کودکان، نوجوانان و جوانان برای جامعه ای خردگرا و شهرياری انسان بر روی زمين
يازده ـ باور به برابری و يکسان بودن زن و مرد و گزينش آزاد همسر از سوی زن و يا مرد
دوازده  ـ باور به انديشيدن به آرامش، آرايش،آسايش و سود مردم و نفی اغراض و منفعت خواهی شخصی و ارج نهادن به تمامی باورمندان و باورها در معابد، نيايشگاهها و کانونهای بسته ی  باور و همبستگی و همراهی و همفکری با انديشه آراستگی ـ نظم ـ جهانی و دوری هر باور دينی در امور ديپلماسی و شهريگری و سياست جهانی
 
 
 

 
 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 23:13 توسط کوروش |
کتاب مقدس زرتشتیان ( کتاب مقدس زرتشتیان )

کتاب مقدس شت(حضرت) زرتشت اوستا نام دارد که اوستا شامل 5 بخش(کتاب) است:

1) یسنا :  مجموعه ی تکالیف مذهبی که قسمتی از آن شامل گاتها«سرودهای مذهبی»است.

2) ویسپرد : راجع به عادات عبادت.

3) وَندیداد : راجع به خلقت عالم.( دانش پزشکی و ستاره شناسی و قوانین حاکم بر جامعه )

بخش قوانین شامل قوانین بسیار سختی است که در زمان ساسانیان اضافه گردیده است و مورد تایید جامعه زرتشتی نیست )

4) یشتها : ستایش آفریدگار و نیایش امشاسپندان.

5) خُردَه اوستا(اوستای کوچک) :  کتاب کوچک و مقدسی است که شامل قطعاتی چون دعاها ، نیایشها و نمازهایی از اوستـای بزرگ است که بهدینان زرتـشتـی همواره در زندگی روزمره جهت انجام تکالیف مذهبی به آن نیاز دارند . این کتاب ارزشمند توسط موبـد موبـدان آذرپاد مهراسپندان  در زمان شاهنشاهی شاهپور دوم ساسانی از قسمتهای مختلف اوستای بزرگ جهت انجام مراسم مذهبی عامه مردم از جمله سدره پوشی ، ازدواج ، گرامیداشت درگذشتگان ، برگزاری جشنها و همچنین خواندن نماز و نیایشهای روزانه که مورد استفاده قرار میگرفت تهیه و استخراج شد و به شکل کتاب کوچکی که مورد استفاده همگان باشد دسته بندی گردیدکه شامل سروده های مقدس اشم وهو ، یتااهو ، سروش باج ، اوستای کشتی ، تندرستی ، پیمان دین ، ستایش یکتا خداوند ، صدویک نام خدا و نیایشهای خورشید نیایش ، مهـرنیایش ، ماه نیایش ، آتـش نیایش و نمازهای گاه هاون ، گاه رفتون ، ازیرن گاه ، ایوه سریترم گاه و اشهـن گاه و قطعاتی همچون  اورمـزد یـشت ، هفتـن یشت ، اردیبهشـت یشت ، سروش یشت هادخت ، سروش یشت سر شب ، ورهـرام یشت ، آبـزور ، آفرینگان دهمان ، کرده سـروش ، همازور دهمان و آفرینگان گهنبار ، آفرینگان پنجه ، همازور ، فروردینگان و پتت و  . . . می باشد . همانگونه که گفته شد هر کدام از این نیایشها به گونه ای ویژه توسط زرتـشتیـان در مراسم ، جشـن ها و یا  نمـازها و نیـایشهای روزانـه مـورد استفاده قرار می گیرد ....

سرودهای گاتها از خود زرتشت است و قسمتهای دیگر را نویسندگان اوستایی در دوره های مختلف تنظیم کرده اند از آن جمله یشتها که شامل مقالاتی است در وصف طبیعت مانند خورشید،ماه،آتش،آب و قوای ماورا طبیعت مانند امشاسپندان و ایزدان.اوستا در عهد باستان دارای 21 نسک(کتاب) بوده و هر نسک درباره ی موضوع ویژه ای نوشته شده بود،هنگام حمله ی اسکندر مقدونی به ایران علاوه بر نسخه هایی از اوستا که در میان مردم بود دو نسخه یکامل اوستا یکی در تخت جمشید پایتخت شاهان هخامنشی و دیگری در گنج شیزگان در آتشکده  آذرگشسب(نزدیک دریاچه ی ارومیه) وجود داشت.نسخه تخت جمشید هنگامی که اسکندر کاخ پادشاهان هخامنشی را آتش زد طعمه ی حریق گردید و نسخه ی دیگر را هم یونانی ها به غارت بردند.

چند قرن بعد پادشاهان ساسانی به جمع آوری کتابهای پراکنده پرداختند و قسمتی از اوستا را هم به زبان پهلوی ترجمه کردند.با حمله ی اعراب به ایران و انقراض دولت ساسانی بسیاری از کتابهای نفیس و کتب مذهبی زرتشتیان ازمیان رفت.قسمتهایی از اوستا از دستبرد حوادث محفوظ مانده و امروزه در دست زرتشتیان است که همان 5 کتاب یسنا،ویسپرد،یشتها،وندیداد و خرده اوستا است.

قسمتهایی برگزیده از گاتها

ای مردم بیایید بهترین گفتار را به گوش هوش بشنوید و با اندیشه ی روشن به آن بنگرید و پیش از آنکه فرصت از دست برود هر مرد و زن باید به شخصه میان راه درست ( مزدا پرستی) یا نادرست( دیو پرستی)یکی را بر گزیند، بشود که به یاری مزدا اهورا در گزینش راه درست کامیاب شوید.

                                            ( گاتهای زرتشت سرود ۳۰ - بند ۲ )

ای خداوند خرد و ای امشاسپندان لطف و عنایت خویش را از ما دریغ مدارید تا در پرتو فروزگان راستی و پاکی، عشق بی آلایش و فروتنی و اندیشه ی پاک و نیروی معنوی کسب کرده وبا پرورش آن بر هواخواهان دروغ فیروز گردیم.

                                           ( گاتهای زرتشت سرود ۳۱ - بند ۴ )

ای مزدا اهورا - برابر آیین راستی راهی را که بهتر است بمن نشان ده تا آنرا بر گزینم، در پرتو اندیشه ی پاک مرا از پاداشی که برخوردار خواهم شد آگاه ساز تا احساس و شادی و سرور کنم. ای خداوند جان و خرد مرا از همه چیز آگاه ساز، خواه آنچه روی داده یا در آینده رخ خواهد داد.

                                          ( گاتهای زرتشت سرود ۳۱ - بند ۵ )

اوست خداوندی که در آغاز پیدایش، در باره ی بهترین سرزمین و نور اندیشید، چون چنان کرد، زمین و نور پدید آمد، واین پیدایش در پرتو خرد او بود و این است نیرویی که همچنان است که درآغاز بود و هیچ دیگر گونی درش راه ندارد.

                                         ( گاتهای زرتشت سرود ۳۱ - بند ۷ )

ای مزدا - هنگامی که تو را با نیروی خرد و اندیشه ی ژرف جست و جو کردم و با دیده ی دل نگریستم دریافتم که تویی سر آغاز و سرانجام همه چیز - تویی سرچشمه ی خرد و اندیشه و تویی آفریننده ی راستی و پاکی و تویی داور نیکِ کردار مردمان جهان.

                                        ( گاتهای زرتشت سرود ۳۱ - بند ۸ )


+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 19:3 توسط کوروش |
عبادت زرتشتیان روبه اتش ( عبادت زرتشتیان روبه اتش )

هر یک از آیین گزاران بزرگ برای پرستش خدای یکتا قبله  یا پرستش سویی معین کرده تا در هنگام نیایش با خداوند رو به سوی آن کنند تا اولا هنگام  نماز گروهی قانون و ترتیب خاصی باشد . ثانیا با نگاه کردن به یک سمت و یک نقطه تمام قوای فکری پرستش کننده یکجا متمرکز شده و بدینوسیله بتواند بر خیالات نفسانی غلبه نماید .
تعیین قبله از سوی پیامبران به همین منظور بوده در حالی همه میدانیم خداوند یکتا همه جا حاضر بوده و در هر زمان در کنار ما است . قبله مسلمانان کعبه است و بعلاوه شیعیان مهری را که از خاک تربت است جلو خود می گذارند و به عبادت می پردازند . ساختمان کلیسای عیسویان طوری است که محراب کلیسا رو به مغرب است. در نتیجه عیسویان هنگام نماز در کلیسا رو به شرق و خارج از کلیسا مقابل عکس عیسی و حضرت مریم و یا صلیب مقدس به پرستش می پردازند . کلیمیان نیز هنگام نماز اورشلیم را مکان مقدسی برای تعیین قبله می دانند .
پرستش سو ( قبله ) زرتشتیان نور و روشنایی می باشد بهر شکلی که تجلی نماید خواه این نور از خورشید و ماه باشد یا از شعله آتش و یا چراغ فروزان ، بعلاوه بر زرتشتیان امر شده است که چهار آخشیج را که عبارت از آتش و آب و باد و خاک باشد احترام بگذارند .
با این وجود عده ای که از فلسفه مزدیسنا ( زرتشتیان ) آگاهی نداشتند را بر آن داشت که زرتشتیان به خطا آتش پرست خوانده شوند با این تفاصیل از انصاف به دور است که زرتشتیان آتش پرست خوانده شوند ، زیرا زرتشتیان به دستور اشو زرتشت تنها
اهورامزدا ( خداوند ) یکتا را سزاوار و شایسته پرستش می دانند .

از رویی دیگر در بینش اشو زرتشت٬ خداوند را باید در روشنایی جستجو کرد. پس هر زرتشتی به هنگام نیایش رو به سوی روشنایی می کند،  هرگونه روشنایی در نماز تفاوتی ندارد . نور خورشید ، ماه ، چراغ که یکی از آنها نیز می تواند روشنایی آتش باشد .

از سوی دیگر ایرانیان باستان ، آتش را نماد موجودیت خود یا نمادی از هویت ملی خود می دانستند و به آن افتخار می کردند. زیرا آتش از بین برنده ناپاکی ها و روشن کننده تاریکی ها  است ، گرما و انرژی آتش چرخ های صنعت و پیشرفت را به چرخش می آورد و آتش درونی انسان اندیشه او را به خـردِ  بی پایان اهورایی پیوند میدهد ، پس زرتشتیان به پیروی از نیاکان خود همچنان آتش را در آتشکده ها پرستاری می کنند تا یادآور پویایی روشنایی در هستی باشد.

فردوسی بزرگ در اینباره میگوید:

نگوئی که آتش پرستان بدند             پرستنده پاک یزدان بدند

زرتشت با انتخاب آتش به عنوان نماد کیش زرتشت از پیروان خویش خواسته است که:

۱ـ همچون آتش پاک و درخشنده باشند

۲ـ همانگونه که پیوسته شعله های آتش رو به بالا میرود پیروان وی نیز به سوی بالا یعنی به طرف روحانیت و انسانیت و ترقی و تعالی عروج یابند

۳ـ آتش با هرچه برخورد کند آنرا نیز چون خود درخشان میسازد به همین گونه زرتشتی نیز باید پی از برخورداری از فروغ دانش و بینش دیگر آنرا از فروغ نیکی اشا(بهترین ـ نظام هستی) بهره مند گرداند

۴ـزبانه های آتش هیچگاه به سوی پایین میل نمیکنند آنها نیز بکوشند تا مجذوب خواهش های نفسانی نشوند و پیوسته آمال بزرگ و معنوی را مدنظر داشته باشند

۵ـ همانطور که آتش چیزهای نا پاک را پاک می کند و خود آلوده نمی شود آنها نیز با بدی بستیزند بی آنکه خود را به ان بیالایند 

۶ـ آتش منبع زیبایی و اساس حیات فعال و بیقرار است و تا بازپسین لحظه حیات از کوشش باز نمی ایستد انسان نیز باید به مانند آتش باشد و آلودگی ها را از طریق رعایت اصول سه گانه(اندیشه نیک گفتار نیک پندار نیک) از بین ببرد .........................


+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 19:2 توسط کوروش |
مطالب پيشين
شهر باستانی بیشاپور
شهر استخر
رضافاضلی
ميترا و پايه گذارىتمدنها ؟
تازشها به تمدنها آغاز شد
چهارشنبه سوری
ذوالقرنین درقران کیست

کتاب مقدس زرتشتیان
عبادت زرتشتیان روبه اتش




موضوعات
زرتشت کیست
پندهای زرتشت
زادروز زرتشت بزرگ
عبادت زرتشتیان روبه اتش
کتاب مقدس زرتشتیان
اهورامزدا به چه معناست؟
نماز در دين زرتشت
روزه در دين زرتشت
فرشتگان در دين زرتشت
شيطان در دين زرتشت
منجي عالم در دين زرتشت
مراسم زرتشتي شدن
ليست نامهاي پارسي
آتشکده هاي ايران
نام اوران ایران
سپندارمز . روز عشق و مادر
پيوندها
قالب وبلاگ
سيستم مديريت لينك باكس
کوروشm2رپررپ پارس
کوروش بزرگ
اوستا
Meeting 19 Aban(من وتو)
°ˆ~*¤®§(*§دختر بندر §*)§®¤*~ˆ°
نازنین خانوم
میترا-خط شکن
سنگ صبورم خداست...
دنیایی از جنس فلز ؟؟!(زهراجووووووووووون)
اشوزرتشت
زرتشت پیامبری ایرانی
خلیج همیشه فارس زلال نیلگون ایران زمین
نگارخانوم
طراح قالب
خودم
Template By : www.ParsTemplate.Blogfa.com l TakTemp.com l ShopHaa.com | 3Music.ir